۱۴۰۴ اسفند ۱, جمعه

 

انصاری دزفولی- رضا شاه مستبد بود نه ملی‌گرا!

فرید انصاری دزفولی: رضا شاه مستبد بود نه ملی‌گرا!

آقای احمد سلامتیان، رضا شاه مستبد بود نه ملی گرا (۱)، نویسنده فرید انصاری دزفولی

https://enghelabe-eslami.de/65933/

آشکار است غنا بخشیدن به وجدان تاریخی، و گفتگو پیرامون وقایع گذشته و رخدادهای تاریخی کشورمان و شخصیت‌های تاثیرگذار بر این رخدادها امری پسندیده و ستودنی است، اما خدشه وارد آوردن به حافظه تاریخی و تحریف نمودن تاریخ و واقعیت‌ها را دگرگون جلوه دادن به هر بهانه‌ای عملی ناصواب و غیراخلاقی و دور از انصاف است. متاسفانه گاهی بعضی از افرادی که با بادسنج ظاهراً قدرت روز دچار موتاسیون و یا دگردیسی می‌شوند، به چنین امر ناشایستی برای بهره‌وری سیاسی روز، اقدام می‌نمایند که کمتر انتظار از آنان می‌رود.

به تازگی مصاحبه ای ویدیویی از آقای احمد سلامتیان در یوتیوب دیدم که نظرم را جلب کرد. این مصاحبه توسط گروهی بنام Timeline Iran Podcast صورت گرفته شده است که لینک آن در زیر می باشد (۱). آقای سلامتیان حدود سه ساعت و نیم از هر دری سخن می گویند. در دو ساعت و سی دقیقه ای نوار می فرماید ” من رضاشاه را ناسیونال تر (منظورش ملی تر) از دکتر محمد مصدق می دانم. من رضا خان سردار سپه را در ناسیونالیسم (ملی گرا) در طول زندگی اش از دکتر مصدق کمتر ملی نمی دانم”. چرا؟ آقای سلامتیان چنین می گوید؟ “چون دکتر مصدق در بحبوحه مشروطیت تابعیت سوئیس را درخواست می دهد که پرونده درخواست او را بنیاد مصدق هم منتشر کرده است”. و خود شادروان مصدق هم علت آن را در «خاطرات و تألمات» آورده است و در زیر عیناً خواهد آمد.

جناب سلامتیان شما که خود تابعیت فرانسوی دارید، برای برآورد و مشخص نمودن ملی‌گرائی یک شخصیت سیاسی و اهل سیاست، چه معیار و معیارهائی را مد نظر دارید؟ آیا وطن‌دوستی، انسان‌مداری، اخلاق‌مداری، پاک دستی، قانون مداری و رفتار او با مخالفان سیاسی، معیارهای یک فرد ملی هستند یا نیستند؟

آقای سلامتیان شما بهتر از من واقفید که ملت ایران انقلاب مشروطیت و مبارزه کرد تا شاه در امور مملکت دخالت نکند و امور مملکت را به ملت و نمایندگانش بسپارد. بالاترین آرمان مردم ما در بکارگیری قانون و در بنا کردن مجلس شورای ملی بود، جائی که مردم و سرداران و سالاران ملی برای ایجادش خون دادند و اعدام شدند تا این میراث حفظ شود. اما رضا شاه مشروطه را تعطیل کرد و به پادشاهی مشروطه و قانون اساسی آن خیانت نمود. ملی در ارتباط با ملت و مجلس ملی معنی می دهد. چگونه کسی که مجلس شورای ملی را تعطیل می کند، می تواند ملی و به ملت اهمیت بدهد. اشخاصی که به آرمان های ملتی خیانت می کنند، ملی گرا و خادم ملت نیستند، بلکه آنان ضد ملت و خائن به ملت می باشند. از دید آقای سلامتیان کسی که مشروطه را تعطیل کرد، ملی گرا تر از کسی می باشد که ادامه دهنده مشروطه بود. کدام ملی گرا به مجلسی که ملت برای بوجود آوردن آن قیام کرد و خون داد تا آنرا برپا سازد می گوید طویله و حاکمیت ملتی را منقضی می گرداند؟ کدام ملی گرا حکومت استبدادی مستقر می سازد تا روزنامه ها و مطبوعات را تعطیل، احزاب و آزادی های سیاسی و آزادی بیان را منع و منافع و حقوق ملی را لگد مال می کند؟ رضاشاه ملی گرا مورد نظر شما نزدیک ترین یاران خودش را مثل تیمورتاش و نصرت الدوله کشت و علی اکبر داور را مجبور به خودکشی کرد و بسیاری از آزادیخواهان و وطن پرستان را به خاک سیاه نشاند. ۵۳ نفر از اندیشمندان کشور را دستگیر کرد و به زندان انداخت و تمامی مخالفان خود را بی اعتبار نمود و آنها را کشت. واقعاً مضحک تر از این نمی شود که فردی که اجرای قانون اساسی مشروطه را توقیف و تعطیل کرد، ملی تر از کسی می شود که برای اجرا قانون اساسی مشروطه تلاش و مبارزه کردد.

سر ناسزایان برافراشتن وز ایشان امید بهی داشتن سر رشتهٔ خویش گم کردن است به جیب اندرون مار پروردن است

قبل از پرداختن به فاکت های مشخص تاریخی و ارائه توضیحات مفصل تر مبنی بر “ملی گرا” بودن و یا نبودن رضاشاه، تأملی در مورد ملی گرایی، خالی از فایده نیست.

استفان والت از دانشگاه هاروارد در مقاله ای در فارین پالیسی می نویسد:

دکترین ملی گرایی، اذعان دارد که هر ملتی، سزاوار حکومت بر خویشتن است و نباید زیر سلطه خارجی باشد. (۲)

ملی‌گرائی حکمران و حکمرانان یک کشور چیزی بجز تعهد به منافع و حقوق ملی و متعهد شدن به حقوق تک تک افراد جامعه نمی‌باشد، و این میسر نمی‌گردد مگر با برپائی حکومتی که قوای آن ناشی از اراده ملت باشد. اتباع هر مملکتی را ملت گویند که شامل تمام شهروندان بدون در نظر گرفتن کوچکترین تبعیض مذهبی، دینی، جنسیتی، قومی و مرامی– که تماماً در برابر قانون دارای حقوقی مساوی هستند-، است. حکمران و زمامدار ملی‌گرا، میهن‌دوستی است که به حقوق شهروندان خارج از تبعیض‌ها فوق‌الذکر احترام بگذارد.

ملی گرا کسی است که به آب و خاک و طبیعت و مردم سرزمینش عشق بورزد. ملی گرا کسی است که به مشارکت تک تک افراد جامعه در امور سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و رسانه ای احترام بگذارد و ملت را سهیم و شریک در امور دولتی و غیردولتی بداند.

در ایران نشانه های ملی گرائی از زمان عباس میرزا و قائم مقام فراهانی آشکار می شود، ولی در زمان امیرکبیر به منصه ظهور می رسد و انقلاب مشروطه اساس اش بر ملی گرائی قرار می گیرد.

ملی گرائی عباس میرزا و قائم مقام فراهانی به نوعی به صورت حفظ تمامیت ارضی و علل شکست ها هویدا شد.

ملی گرائی امیرکبیر بر سه اصل اساسی، حفظ تمامیت ارضی، مخالفت با دخالت بیگانگان در امور ایران، و توسعه و پیشرفت همراه بود.

با انقلاب مشروطه، ملی گرائی در ایران بخود مفهومی جدید و مدرنی بخشید. در این دوران ملی گرائی علاوه بر عشق به وطن و سرزمین ایران که تبلور آن را در اشعار شاعران دوران مشروطه می توان فراوان یافت؛ ملی گرائی بر اساس ملیت و ملت شکل گرفت. در قانون اساسی مشروطه ملت از طریق نمایندگان خود در مجلس قانونگذار می شود و دست پادشاه را از دخالت جبارانه و مستبدانه در امور ملت قطع می کند و حاکمیت به نام مردم ثبت می گردد. یعنی ملت از طریق مجلس شورای ملی خویش در ارتباط با قانون و برابری حقوقی در قانون قرار می گیرد که در آن ملت تنها منشاء قوای حکومت است، یعنی قوای حکومت ناشی از ملت می باشد. علاوه بر وطن دوستی و تساوی حقوقی کلیه آحاد ملت در برابر قانون، وجوه مشخصه دیگر ملی گرائی استقلال، آزادی و عدالت خواهی (درخواست عدالتخانه) می گردد. این چنین است که ایران وارد عصر جدیدی می شود.

حال با مشخصاتی که از ملی گرایی ایرانی بدست دادیم در ادامه خواهیم دید رضا شاه فردی مستبد یا ملی گرا بوده است.

دلیل آقای احمد سلامتیان در کمتر ملی گرا نبودن رضاشاه از مصدق چنین است ” چون دکتر مصدق در بحبوحه مشروطیت تابعیت سوئیس را درخواست می دهد. پرونده درخواست او را بنیاد مصدق هم منتشر کرده است”.

هدف احمد سلامتیان از آوردن این سخن بدان معناست که مصدق چندان عشقی به وطن نداشته و به میهنش ایران پایبند نبوده است، تا بگوید “من رضا شاه را ناسیونال تر (منظورش ملی تر) از دکتر محمد مصدق می دانم”.

در کتاب خاطرات و تالمات مصدق که او در دوران حبس خود در لشکر دوم زرهی و اقامت اجباری در احمد آباد به رشته ی تحریر درآورده است، می خوانیم: «… من در تمام مدت اقامتم، همه روزه تا ظهر به کارآموزی مشغول بودم و عصرها هم با یکی از دانشجویان هم‌ دورهٔ خود به ترجمهٔ تز اشتغال داشتم. … مدت کارآموزی شش ماه بود و من نه ماه در آن دارالوکاله کار کردم و در عالی‌ترین دادگاه نوشاتل در محاکمه‌ای شرکت نمودم و تصدیق‌نامهٔ وکالت خود را به شرط تابعیت سوییس از آن دادگاه گرفتم. نظر به این‌ که تحصیل تابعیت سوییس مستلزم ترک تابعیت اصلی نیست و هر واجد شرطی بدون از دست دادن تابعیت اصلی می‌تواند آن را تحصیل کند و شرط تحصیل تابعیت هم این بود که درخواست‌ کننده مدت سه سال در سوییس اقامت کرده و در محل اقامت سابقهٔ بد نداشته باشد، از شهربانی نوشاتل تصدیق گرفتم و آن را به ضمیمهٔ درخواست خود به دولت مرکزی سوییس فرستادم که مورد قبول واقع شد». جناب آقای سلامتیان، آیا به زعم شما این همه مبارزانی که به دلایلی که جای بحث آن اینجا نیست مهاجرت کرده و ملیت دوم کشوری را اختیار کرده، وطن دوست و ملی دوست و یا کمتر ملی دوست هستند؟ این چه نوع ترازوی سنجشی است؟

در بالا مشخصات ملی گرائی ذکر گردید و گفته شد از زمان انقلاب مشروطه وجوهی چون استقلال، آزادی، عدالت خواهی، حاکمیت ملت و قانون مداری، بخش لاینفکی از ملی گرایی در راستای حقوق ملی و ملت در ایران محسوب می شدند. در زیر رضا شاه را با ترازوی ملی گرائی ایرانی می سنجیم.

مقایسه محمد مصدق بزرگمرد تاریخ دموکراتیک ایران و بنیانگذار دموکراسی در کشورمان با رضا شاه که با حمایت انگلستان از طریق کودتا به قدرت رسید و حکومتی مستبدانه و سرکوبگرانه ای را مستقر نمود و با زیر پا گذاشتن تمام ارزش های دموکراتیک منتج از انقلاب مشروطه به ایران و ایرانیان خیانت کرد، از طرف آقای سلامتیان در واقع چیزی جز تکرار حرف های رسانه ها و دستگاه های امنیتی رژیم اسلامی چون کیهان، مشرق نیوز و مرکز اسناد انقلاب اسلامی و در کلیت خود همسویی با طرفداران کاشانی و خمینی نمی باشد. وگرنه این موضع در محترمانه ترین حالت برای بهره برداری های سیاسی روز و دلبری از خاندان پهلوی گرفته شده است.

قبل از پرداختن به ملی گرا بودن رضاشاه، یادآور می شوم که نظام های استبدادی معمولا از طریق وراثت یا کودتای نظامی و تکیه بر نیروهای خارجی به قدرت میرسند. مردم در ایجاد این حکومت ها هیچگونه نقش و دخالتی ندارند. این نوع حکومت ها چون پایگاه و مشروعیت مردمی ندارند، به زور چکمه و سرنیزه و سرکوبگری و تکیه بر ارتش بوجود می آیند و خود را به مردم تحمیل می نمایند. حکومت های استبدادی چون متکی و وابسته به بیگانگان هستند، مردم به هیچ گرفته می شوند و اساساً فاقد هرگونه استقلال و وجهه ملی می باشند.

آقا رضا معروف به رضا سوادکوهی و بعدها رضاخان میرپنج و بعد از کودتا ۱۲۹۹ که وزیر جنگ شد (سردار سپه) و نخست وزیر و سپس رضاشاه می شود، از نوجوانی در قوای قزاق و زیر فرماندهی ارتش روس و فرماندهان ارتش روسی که ارتشی اجنبی بود انجام وظیفه می کند. رضاخان میرپنج وجه استقلال طلبی ملی گرائی دوران مشروطیت را به زیر پا می گذارد و برای به قدرت رسیدن به زد و بند با بیگانگان می پردازد. در مقاله رضاخان: حکم می‌کنم (بخش دوم)، بقلم آرمان مستوفی می خوانیم،

مدرکی در دست است که نشان می‌دهد سرتیپ رضاخان دست‌کم سه سال پیش از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ به فکر کودتا بوده است. این مدرک، خاطرات ابوالقاسم کحال‌ زاده منشی سفارت امپراتوری آلمان در ایران در جریان جنگ جهانی اول است که به‌ همت مرتضی کامران با عنوان «دیده‌ ها و شنیده‌ ها» در سال ۱۳۶۳ توسط «نشر فرهنگ» در ایران چاپ و منتشر شد.

به نوشته ابوالقاسم کحال‌زاده، در پاییز ۱۲۹۶، سرتیپ رضا خان، از طریق او به‌ طور محرمانه به رودلف زومر Rudolf Sommer، کاردار سفارت امپراتوری آلمان در ایران پیامی فرستاد.
در این پیام، رضاخان پس از توصیف اوضاع اسفبار ایران و نقش روسیه و انگلستان در بوجود آوردن این وضعیت، گفت (نقل به مضمون): «… روس و انگلیس طنابی به گردن ایران انداخته بودند و هر یک، یک سر این طناب را می‌کشید. اکنون که در روسیه انقلاب کمونیستی رخ داده و رژیم تزاری سرنگون شده، هر دو سر طناب در دست انگلیس افتاده است که دارد ایران را خفه می‌کند. من قصد دارم این طناب را ببرم و میهنم را نجات دهم، اما برای این کار به کمک احتیاج دارم. اگر امپراتوری آلمان در تحقق این آرزو کمک کند، من نفوذ انگلستان در ایران را از بین می‌برم».

فراموش نکنیم که در زمان ارسال این پیام، آلمان با انگلستان در حال جنگ بود. کاردار آلمان به خطوط تلگراف اعتماد نکرد و موضوع پیام میرپنج رضاخان را توسط عبدالرحمان سیف آزاد، مأمور اطلاعاتی اتریش و آلمان (بعدها روزنامه‌نگار) به برلین فرستاد. سفر رفت و برگشت سیف آزاد به برلین بیش از سه ماه طول کشید و او در بهمن ۱۲۹۶ با پاسخ برلین به تهران بازگشت.

پاسخ چه بود؟ به نوشته منشی سفارت: «… دولت آلمان با پیشنهاد ژنرال رضا خان کمال موافقت را دارد. مراتب به اعلیحضرت ویلهلم، امپراتور آلمان، گزارش شد. دستور فرموده‌ اند یک دیپلمات عالی‌ رتبه با اسلحه و پول و افسران آلمانی به ایران عزیمت نمایند. نامه‌ ای هم از سوی امپراتور برای ژنرال رضا خان فرستاده خواهد شد». این، سه سال و یک ماه پیش از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ بود.

روشن است که امپراتوری آلمان نه شیفته میر پنج رضا خان بود و نه دلش برای بدبختی ایران می‌ سوخت. هدف آلمان این بود که با روی کار آوردن یک حکومت دوست آلمان در ایران، نفوذ انگلستان در این منطقه را ریشه کن کند، به سروری انگلیس در خلیج فارس پایان دهد و بین قلمرو عثمانی، متحد آلمان، و هندوستانِ مستعمره انگلیس پلی ایجاد کند و به دروازه‌ های هند برسد.

دیپلماتی که أاموریت یافته بود کمک‌ های آلمان را به میر پنج رض اخان برساند، ویلهلم لیتن Wilhelm Litten نام داشت. او بیشتر به عنوان عضو سفارت آلمان در تهران کار می‌ کرد و در پایان تابستان ۱۲۹۷ به عنوان کنسول آلمان در تبریز بار دیگر راهی ایران شد.

لیتن ایران را خوب می‌شناخت و فارسی را روان حرف می‌ زد. ویلهلم لیتن داستان مأموریت‌ هایش در ایران را در کتاب «ماه عسل ایرانی» نوشته است. او و همراهانش شب ۲۸ مهر ۱۲۹۷ برلین را به‌ سوی بندر برایلا Braila در رومانی ترک کردند تا از آنجا با کشتی خود را به بندر باتومی در گرجستان برسانند. در آن زمان، باتومی در اشغال عثمانی و عثمانی متحد آلمان بود. در نتیجه پس از رسیدن به باتومی، هیئت آلمانی می‌توانست به‌آسانی خود را به تبریز برساند.

اما از زمان اعلام موافقت آلمان به رضا خان تا آماده شدن هیئت لیتن برای آمدن به ایران، حدود هفت ماه طول کشید. چرا؟ دقیقاً نمی‌ دانیم. به احتمال زیاد به دلیل مشکلاتی که در آخرین ماه‌ های جنگ جهانی اول، دولت آلمان در درون کشور با آن روبرو بود.

هیئت ویلهلم لیتن چهار میلیون قران نقره و ۴۷،۸۰۰ پوند طلا به همراه داشت. البته همه این پول برای میر پنج رضاخان نبود. بخش عمده‌ ای از آن برای مخارج سفارت و کنسولگری‌ های آلمان در ایران و بخشی هم دارایی بازرگانان آلمانی بود. لیتن در کتابش نه نام رضا خان را می‌آورد و نه تصریح می‌ کند که چقدر از این پول قرار بود در اختیار رضا خان گذاشته شود. آنها همچنین دو دستگاه بی‌سیم که در آن روزگار ابزار بسیار پیشرفته‌ای به شمار می‌ آمد و مقدار زیادی تفنگ، مسلسل و مهمات همراه داشتند. افراد و ادواتی که آلمان به‌سوی ایران روانه کرده بود، به اضافه تدارکات نمایندگی‌های سیاسی آلمان در ایران، در چندین واگن بار شده بود.

اما به سبب جریان جنگ، و نیز تقدم عبور ترن‌ های مسافربری بر ترن‌ های نظامی، این ترن خیلی کند پیش می‌ رفت تا آن حد که فاصله تقریباً ۱۷۰۰ کیلومتری برلین تا بوخارست را در هشت روز طی کرد. در آنجا، یک افسر جزء آلمانی به بهانه کاغذ بازی‌ های اداری، مانع حرکت ترن شد؛ و تا بتوانند از فرماندهی کل نیروهای آلمانی در آن منطقه اجازه عبور بگیرند، سه روز دیگر هم وقت تلف شد.

سرانجام ترن حاوی پول و اسلحه روز ۹ آبان ۱۲۹۷ به بندر برایلای رومانی در کنار رود دانوب رسید. اما کشتی برای حرکت به باتومی حاضر نبود. ویلهلم لیتن هنوز خبر نداشت که در ۷ آبان ۱۲۹۷ عثمانی تسلیم شده و آتش‌ بس بین متفقین و عثمانی درست از یک روز پیش از رسیدن او به بندر، به اجرا گذاشته شده است.

به لیتن گفتند که کشتی شش روز دیگر آماده می‌شود، اما پیش از پایان این شش روز، به هیئت آلمانی دستور داده شد به برلین بازگردد. در راه بازگشت، هیئت لیتن هنوز از بوخارست رد نشده بود که آلمان هم تسلیم شد و جنگ جهانی اول در ۱۹ آبان ۱۲۹۷ به پایان رسید و ارتباط سرتیپ رضا خان با آلمان‌ ها قطع شد.

بعد از قطع رابطه رضاخان با آلمانی ها، این بار نوبت انگلیسی ها شد. روس ها با فرمان لنین ایران را ترک کردند و انگلیسی ها برای کنترل ایران و دست درازی کامل بر منابع آن بویژه نفت آن در صدد انجام کودتا و استقرار یک حکومتی دست ساخت خود بر آمدند. با پیدا کردن رضاخان در سال ۱۲۹۹ شمسی دست به کودتا زدند. سیروس غنی که خود از طرفداران رضاشاه بود به نقش تعیین کننده انگلیس در به قدرت رسیدن رضا خان اذعان دارد و می نویسد «رهبر کبیر» ایران در سال ۱۹۲۱ با یک کودتای انگلیسی به قدرت رسید و سپس با یک کودتای انگلیسی دیگر به تختی جلوس کرد که روزی شاه عباس بر آن تکیه زده بود. (۳)

عباس میلانی که از علاقه مندان به خاندان پهلوی است در گفتگوی مملو از تناقض خود با رادیو فردا می گوید، خلاصه واقعاً قدرت مرکزی وجود نداشت. احمد شاه یک جوان بی‌ کفایت خوشگذران فاسد رشوه‌ گیری بود که ماهیانه از دولت انگلیس پول می‌ گرفت، برای اینکه قرارداد ۱۹۱۹ را برای آن‌ ها اجرا بکند. به همین خاطر یک فاجعه در داخل ایران بود، [از طرف دیگر] جنگ جهانی قدرت‌ ها را عوض کرده بود، کل منطقه را عوض کرده بود و کشورهای جدید در حال ایجاد بودند. در این بستر است که سید ضیاء و رضاخان تصمیم می‌ گیرند که به کمک انگلیس و با همدلی بسیاری از روشنفکران تراز اول آن مملکت، قدرت مرکزی متمرکز و مدرنی ایجاد کنند. سپس ادامه می دهد، در داخل هم وقتی که قزاق‌ها مستقل شدند، چون فرماندهان روسی را بیرون کردند، رضاخان اولین فرمانده جدید قزاق نبود؛ کسی که انگلیس‌ها اول انتخاب می‌ کنند (آقای عباس میلانی بخاطر اینکه واقعیت را پنهان کند نمی گوید برای چه امری انتخاب می کنند. از نگارنده) یک نفر دیگر است، ولی متوجه می‌شوند که او کفایت جمع کردن اوضاع را ندارد. خود آیرون‌ ساید می‌گوید توی این کسانی که من دیدم، تنها کسی که جربزهٔ این کار را دارد (کدام کار، مگر کاری بجز کودتا بوده است. از نگارنده ) و می‌تواند کار را جمع‌وجور کند، رضا خان است. (۴)

والتر الکساندر اسمارت که در زمان کودتا دبیر دوم سفارت انگلیس بود. او در کودتای ۱۲۹۹ با همکاری کلنل هیگ و هنری اسمارت، امور کودتا را هدایت می کرد. ملک الشعرای بهار مدعی است قبل از کودتا، اسمارت نزد او رفته و نظرش را درباره روی کار آمدن یک دولت قوی و دیکتاتور جویا شده بود. (۵)

چگونگی پیدا کردن رضاشاه توسط انگلیسی ها را در نوشته بعدی توضیح خواهم داد تا بیشتر با رضاشاه ملی گرای آقای سلامتیان آشنا شویم. هدف نگارنده نفی مطلق و دگماتیسم رضا شاه نیست، بلکه نقد جنبه های اساسی اعمال و رفتاریست که او بر علیه ملت ایران مرتکب شده است، می باشد. قبل از ادامه مطلب باید بگویم ما قادر به نیت خوانی نیستیم و فرض کنیم که رضاخان قبل از شاه شدن از تماس با دول خارجی نیت بدی نداشته است ،اما وقتی فردی از طریق دول خارجی عمل می کند، باید بداند که نیروهای خارجی هم اهداف خود را از طریق آن فرد پیاده می نمایند و آن فرد عامل و دست نشانده آنان می شود که رضاخان شد. به بیان دیگر هنگامی که شخصی با شیطان وارد معامله می شود در خدمت شیطان قرار می گیرد.

ادامه دارد

فرید انصاری دزفولی: آقای سلامتیان رضا شاه مستبد بود نه ملی گرا (۲)

https://enghelabe-eslami.de/66897/ 

جان استوارت میل: هیچ «دیکتاتوری خوبی» وجود ندارد که برتری آن بر یک جهان آزاد ثابت شده باشد، حتی اگر نیت‌های او خیرخواهانه باشد.

در بخش یکم توضیح داده شد که یکی از وجوه ملی گرائی حفظ استقلال و عدم وابستگی به بیگانگان و در خدمت منافع خارجی قرار نگرفتن می باشد. اکنون رضاشاه را از این زاویه مورد بررسی قرار می دهیم.

مصدق سه بار علیه سید ضیاء برخاست. بعد از خروج رضاشاه از کشور در سال ۱۳۲۰ سید ضیاء به ایران برمی گردد و بعنوان نماینده مجلس انتخاب می شود. مصدق شدیدا با اعتبارنامه او مخالفت می ورزد و در مقابل او می ایستد. او به سید ضیاء می گوید تو عامل خارجی هستی و کلی استدلال می کند که تو نیروی خارجی بودی و در خدمت منافع آنان و بر ضد منافع ملی بودی. تو به دیکتاتور کمک کردی تا دیکتاتوریش را بسط دهد. بعلت سرسپردگی سید ضیاء طباطبائی به بیگانگان مصدق کار را به جائی می رساند که حیثیتی برای سید ضیاء باقی نمی گذارد. از آن تاریخ برای همیشه سید ضیاء از صحنه سیاسی ایران محو می شود. از دید مصدق ملی گرا، گناه سید ضیاء نفی استقلال از طریق وابستگی به بیگانگان و عامل بیگانه بودن بود. او به خوبی می دانست و می آموخت که بیگانگان تنها بدنبال منافع خودشان هستند. بیگانگان از طریق عوامل سرسپرده خود شان که هر آن می توانند تعویض شوند حکومتی سرسپرده در خدمت منافع خود بر سرکار می آورند.

بدنبال ملی گرا تر خواندن رضاشاه از دکتر محمد مصدق توسط آقای سلامتیان در یک گفتگوی ویدئوِئی توسط گروهی بنام Timeline Iran Podcast و ملی گرا خواندن رضاشاه و او را در حد مصدق بالا بردن آنهم توسط کسی که خود را پیرو تفکر استقلال و آزادی شادروان محمد مصدق معرفی می کند مرا بر آن داشت تا با تعریفی از ملی گرائی در ایران و مضمون آن در نوشتاری پژوهشی نشان دهم ادعای آقای سلامتیان هیچگونه مبنای تاریخی و درستی ندارد و رضاشاه هم هرگز ملی گرا نبوده است. دراولین https://enghelabe-eslami.de/65933/ مقاله تلاش نمودم تا تاریخچه ملی گرائی و فهم و درک ملی گرائی ایرانی را توضیح دهم و در پایان قول دادم که چگونگی پیدا کردن رضاخان توسط انگلیسی ها و رابطه ارگانیک بریتانیا و کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹را در نوشته بعدی توضیح دهم تا بیشتر با رضاشاه ملی گرای آقای سلامتیان آشنا شویم. مجددا یادآور شوم هدف نگارنده نفی مطلق و دگماتیسم رضا شاه نیست، بلکه نقد جنبه های اساسی اعمال و رفتاریست که او بر علیه ملت ایران مرتکب شده است می باشد. زیرا هر پژوهشگر موظف است به جنبه‌های مختلف مسئله مورد پژوهش خود هم اشاره نماید. سعی نگارنده بررسی همه ابعاد وجودی رضاشاه نمی باشد بلکه می خواهم به تک تک کاراکترهای ضد ملی رضاشاه بپردازم و بگویم که هر پادشاه یا هر رهبر یا رئیس جمهور و یا هر کنشگر سیاسی که نافی استقلال و آزادی کشور باشد در رده ملی گرایان محسوب نمی شود. شخصیت های ملی گرا به بیگانگان دخیل نمی بندند و عامل مقاصد و منافع آنان نمی شوند. پادشاهی که توسط بیگانگان می آید و توسط بیگانگان می رود و فاقد هرگونه استقلالی باشد چگونه میتواند در زمره ملیون قرار گیرد؟! رضاشاه در زمره ملی گراها نمی تواند باشد زیرا عامل سلطه انگلیس بر ایران بود و کشورمان را زیر سلطه انگلیس قرارداد. مخالفت وطن دوستان و مخالفان سلطه گری بیگانگان با رضاشاه مخالفت با کسی است که کودتاگری بیگانگان در ایران را رسم نمود، بطوریکه ملت ایران تا به امروز هنوز نتوانسته از زیر بار این فاجعه بیرون بیاید و رها گردد. رضاخان ساختار سیاسی ای را بر کشورمان حاکم کرد که مبنا و اساس ملیت، استقلال سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و حتی فرهنگی را از بین برد.

آقای سلامتیان و امثالهم واقعا نمی دانند که دیکتاتوری چون شر مطلق است نمی تواند خیرخواه و انساندوست باشد و هرگز جهان بخود دیکتاتور عادل و صالح ندیده است چون دیکتاتورها حکومتی فاسد بنا می نمایند که از آن طریق بر مردم ستم روا می دارند و با خشونت بارترین روش آنان را زیر سلطه خود قرار می دهند. اثبات کردن ملی گرایی رضاشاه همانقدر غیر ممکن است که اثبات کردن شتر بودن شترمرغ یا مربع بودن یک مثلث.

برای وارد شدن به بحث ، نیاز به تعریفی از استقلال که تنظیم کننده رابطه ملت با دولت در هر جامعه می باشد داریم بنابر اقتضای دموکراسی: «استقلال، در رابطه با ملت- دولت، به معنی خارج شدن از روابط سلطه‌گر – زیر سلطه، به ترتیبی است که هیچ قدرتی، چه خارجی و چه داخلی شریک حاکمیت مردم بر کشور نباشد». به زبان ساده در حاکمیت ملت هیچ دولت خارجی شریک نیست. این تعریف بر اصل موازنه منفی یعنی خارج شدن از روابط قوا و اصالت ندادن به قدرت بیان شده است. در این تعریف، استقلال و آزادی از یکدیگر جدائی ناپذیرند. یکی بدون دیگری نمی‌تواند وجود داشته باشد. چرا که استقلال در تصمیم بدون آزادی در گرفتن نوع تصمیم و عکس آن وجود نمی‌تواند داشته باشد.

رضاشاه چگونه توسط بیگانگان آمد؟

حضور قدرت های خارجی قوی و بویژه در ایام جنگ جهانی اول به بی ثباتی در ایران کمک کرد. در جریان انقلاب مشروطه، تلاش‌های ایران برای شکستن کنترل انگلیس و روسیه با ایجاد حکومت پارلمانی و دنبال کردن سیاست «قدرت سوم» شکست خورد، تا حدی به این دلیل که نیروهای مشروطه‌خواه در مجلس جدید بین لیبرال‌ها، دموکرات‌ها و میانه‌روهای سنتی‌تر تقسیم شدند. علاوه بر این، پس از برکناری محمدعلی شاه توسط نیروهای دموکراتیک و عشایری در سال ۱۹۰۹، اقتدار مرکزی کاهش یافت. زمانی که بریتانیا و روسیه در پایان سال ۱۹۱۱، مورگان شوستر آمریکایی استخدام شده توسط مجلس به عنوان خزانه دار را اخراج کردند، ایران را در هم شکستند و مجلس را سرکوب کردند.

با پایان یابی جنگ جهانی اول در جهان تحولات و رخدادهای مهمی به وقوع پیوست که تاثیرات مهمی بر کشورمان برجای نهاد. در عرصه بین الملل انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه اتفاق افتاد که در نظم و معادلات جهانی بعد از جنگ نقش بسزائی ایفا نمود. انقلاب روسیه و روی کار آمدن بلشویک ها در این کشور سود و امتیاز فراوانی نصیب انگلستان کرد. با از میدان بدر رفتن روسیه در ایران انگلستان برترین مداخله گر در امور ایران شد و برای امپراتوری بریتانیا، ایران به منزلۀ پشتیبان جبهه دروازه هند، مستعمره زرخیز انگلستان که با دارا بودن منابع ذیقیمت زیر زمینی جایگاهی حیاتی در سیاست خارجی انگلستان ایفا می نمود، عمل می کرد. در چنین وضعیتی انگلیس به منظور بدست گرفتن کنترل دائم ایران و منابع اقتصادی آن، به ویژه نفتش، سعی کرد با فراهم آوردن زمینه سقوط کابینه صمصام‌السلطنه و انتصاب حسن وثوق، معروف به وثوق‌الدوله، در پُست نخست‌وزیری در اوت ۱۹۱۸ سلطه سیاسی‌ش در ایران را نیز مستحکم‌تر کند.

درست یک ماه پس از آغاز صدارتِ حسن وثوق، مأمور بلندپایه انگلیسی پرسی کاکس Percy Cox به عنوان سفیر به تهران آمد و مذاکرات محرمانه با وثوق برای انعقاد قراردادی را آغاز کرد تا به انگلستان اختیار دخالت در اداره همه امور ایران را بدهد. پرسی کاکس عنوان سرلشکر افتخاری هم داشت. اشتباه نشود؛ ما در همان دوره دو افسر انگلیسی با نام “پرسی” در ایران داشتیم. هر دو هم لقب سِر Sir داشتند. یکی سرلشکر سِر پرسی کاکس سفیر انگلستان در تهران و دیگری سرتیپ سِر پرسی سایکس Sykes، فرمانده پلیس جنوب.

آرمان مستوفی در در بخش دوم مقاله خود بنام “رضاخان: حکم می کنم” می نویسد: در گفتگوهای محرمانه پرسی کاکس با رئیس دولت ایران، فیروزمیرزا نصرت الدوله وزیر دادگستری که بعداً نامش را به فیروز فیروز تغییر داد، اکبرمیرزا صارم الدوله وزیر دارایی و علی منصور، رئیس اداره انگلیس در وزارت امورخارجه هم شرکت داشتند. صارم الدوله هم بعداً نام اکبر مسعود را بر خود نهاد. جالب اینکه علیقلی مسعود انصاری، وزیر امورخارجه، را که شخصیتی میهن‌پرست بود از این مذاکرات بی‌خبر نگه داشته بودند. چند روز پیش از امضای قرارداد، حسن وثوق علیقلی مسعود انصاری را که در ماموریت خارج از کشور در پاریس به سر می‌برد از سمتش برکنار کرد و فیروز فیروز را به وزارت امور خارجه گماشت.

مذاکرات محرمانه برای نوشتن و امضای قرارداد شش ماده‌ای و پیوست‌های آن، چندین ماه طول کشید و سرانجام در ۱۷ مرداد ۱۲۹۸، برابر با ۹ اوت ۱۹۱۹، امضای قرارداد اعلام شد. قراردادی که در تاریخ ایران با نام قرارداد ۱۹۱۹ شناخته می‌شود. این قرارداد را حسن وثوق، نخست وزیر، از سوی دولت ایران و پرسی کاکس، سفیر انگلستان در ایران، از سوی دولت متبوعش امضاء کردند.

یکی از دلایل طولانی شدن مذاکرات این بود که گروه مذاکره‌کننده ایرانی بر دریافت ۵۰۰ هزارتومان رشوه اصرار داشت. کرزن که مذاکرات را شخصاً از لندن هدایت میکرد به بیش از ۲۰ هزار پوند (تقریباً معادل۶۰ هزار تومان) رضایت نمیداد. او سرانجام به ۴۰۰ هزار تومان رضایت داد به شرطی که از وام ۲ ملیون پوندی که در این قرارداد پیش بینی شده بود کسر شود. این پول که تقریباً معادل ۱۳۱۰۰۰ پوند میشد، چند روز بعد از امضای قرارداد توسط بانک شاهی به این افراد پرداخت شد. ۲۰۰ هزار تومان به حسن وثوق و نفری ۱۰۰ هزار تومان به فیروز فیروز و اکبر مسعود. علاوه بر رشوه نقدی، سه مذاکره‌کننده ایرانی که از عاقبت کار خود بیمناک بودند، دو درخواست دیگر هم داشتند:

۱- اگر در پی بسته شدن قرارداد در ایران شورشی رخ داد، دولت بریتانیا به هر سه آن‌ها پناهندگی سیاسی اعطاء کند.

۲- در مدت تبعید و پناهندگی به هریک از سه نفر معادل درآمد املاک شخصی‌شان در ایران پرداخت شود تا در بقیه عمر نیاز مالی نداشته باشند. سفیر انگلستان درخواست اول را پذیرفت و درخواست دوم را رد کرد.

لرد کرزن، وزیر خارجه وقت انگلیس طرحی تهیه کرد و این طرح را در قالب قرارداد معروف به ۱۹۱۹ ارائه داد. او در گزارشی که به اعضای کابینه بریتانیا، در تاریخ ۹ اوت ۱۹۱۹ داد گفت این قرارداد بسیار لازم است، زیرا هم از سقوط ایران به دامان شوروی جلوگیری میکند و هم ذخایر نفتی ایران را انحصاراً در اختیار بریتانیا می گذارد و هم ایران حائلی خواهد شد میان شوروی و هندوستان و بین النهرین که به تازگی به قیمومیت بریتانیا درآمده است.

مهدی بهار در کتاب “میراث خواران استعمار” می نویسد [ قرارداد ۱۹۱۹ در دو قسمت است که هر کدام جداگانه امضاء شده است. پیمان نخست که عنوان رسمی آن “قرارداد نظامی و سیاسی میان ایران و بریتانیا” است از یک دیباچه و شش ماده تشکیل شده است. پیوست قرارداد یک مقدمه و سه ماده دارد. در ماده اول دولت بریتانیا استقلال و تمامیت ایران را تضمین میکند. در این قرارداد بریتانیا همان هدفهایی را دنبال میکند که در قرارداد ۱۹۱۶ به اتفاق روسها مشترکاً از سپهدار اعظم، نخست وزیر وقت مطالبه میکردند. از جمله آن که برای تشکیل ارتشی نوین و متحدالشکل در ایران، به خرج دولت ایران مستشاران نظامی، ذخائر و تجهیزات به این کشور بدهد و در ارتش ایران فرماندهی از سطح سلطان (سروان) به بالا به افسران انگلیسی واگذار شود و افسران ایرانی از ستوان یکمی بالاتر نروند.

در اجرای این قرارداد توافق شده بود که مستشاران انگلیسی در همه ارگان‌های دولتی ایران، به‌ویژه اقتصادی و نظامی به کار گمارده شوند و برای اصلاح امور، مسئولان ایرانی را راهنمایی کنند. حقوق و مزایای این مستشاران را هم دولت ایران باید می‌پرداخت. نکته جالب اینکه این قرارداد تاریخ انقضاء نداشت یعنی اینکه اگر تصویب و به مورد اجرا گذاشته میشد، برای همیشه بود.

انتشار خبر پرداخت رشوه به نخست وزیر و دو وزیر ایرانی برای امضای قرارداد، آن هم در پاسخ وزیر دارایی انگلستان به پرسش یکی از نمایندگان در پارلمان آن کشور، که دیگر جایی برای هیچ نوع تکذیب باقی نمی‌گذاشت، تیر خلاص قرارداد ۱۹۱۹ بود.

۴۰ نماینده منتخب تهران برای مجلس شورای ملی، هر چند مجلس تشکیل نشده بود، با امضای بیانیه‌ای مخالفت خود با قرارداد را اعلام کردند.

در زمان نخست وزیری فتح الله اکبر(سپهدار اعظم)، انگلیسی‌ها رشوه‌ای را که برای امضای قرارداد ۱۹۱۹ به حسن وثوق، فیروز فیروز و اکبر مسعود داده بودند، به حساب بدهی دولت ایران به انگلستان گذاشتند و با بهره‌اش از دولت ایران پس گرفتند.

انگلستان در وضعیت دشواری قرار گرفته بود. از یک سو، امید به تصویب و اجرای قرارداد تحت‌الحمایگی ایران معروف به قرارداد ۱۹۱۹ روز به روز کمتر میشد، از سوی دیگر پارلمان انگلستان، درگیر در شرایط دشوار اقتصادی و مالی ناشی از جنگ جهانی اول، از فشار بر دولت برای بیرون کشیدن نیروهای نظامی از خاورمیانه نمی‌کاست و دولت انگلستان هم نمی‌توانست ایران ناتوان را در هرج‌و‌مرج و آشوب رها کند تا به‌سادگی به دامان رژیم تازه نفس کمونیستی روسیه بیفتند.

در چنین وضعیتی بود که روز پنجم آذر ۱۲۹۹ هرمن نورمن سفیر انگلیس، ژنرال هارولد دیکسون که برای فرماندهی نیروهای مسلح ایران تعیین شده بود و وابسته نظامی سفارت انگلیس در تهران به دیدار نخست وزیر رفتند و صراحتاً به دولت ایران اعلام کردند که برای تشکیل مجلس شورای ملی و ارائه قرارداد ایران و انگلیس به مجلس، به اندازه کافی وقت تلف شده است. اگر دولت ایران بی‌درنگ شش درخواست انگلستان را نپذیرد، نیروهای نظامی انگلیسی حداکثر تا ۱۲ اردیبهشت ۱۳۰۰ ایران را ترک خواهند کرد و مسئولیت پیشروی کمونیست‌ها به سوی قزوین و تهران و پیامدهای آن با دولت ایران خواهد بود. شش درخواست انگلستان که حالت اولتیماتوم داشت، از این‌قرار بود:

۱- کنترل کامل نیروهای نظامی ایران به فرماندهان انگلیسی سپرده شود.

۲- کنترل کامل امور مالی دولت ایران به مستشاران انگلیسی سپرده شود.

۳- نظارت وزارت جنگ بر نیروهای مسلح فقط از طریق فرماندهان انگلیسی صورت گیرد.

۴- بازسازی نیروهای مسلح ایران توسط افسران انگلیسی که افکار عمومی نسبت به آن حساس است، در قزوین صورت گیرد نه در تهران.

۵- آن عده از افسران و نفرات ایرانی که صلاحیت استخدام در نیروی بازسازی ‌شده را ندارند جملگی به بریگاد مرکزی منتقل شوند و اداره امور این بریگاد به وزیر جنگ سپرده شود.

۶- همه اسلحه‌ها، مهمات و تجهیزاتی که در زرادخانه لشکر قزاق باقیست و هنوز به مصرف نرسیده است در اختیار نیروی جدیدالتاسیس قرار گیرد.

سپهدار اعظم، در بن‌بست بدی گرفتار شده بود؛ اولتیماتوم انگلستان در زمانی به او ارائه شد که دولت ایران نه نیرویی در اختیار داشت که بتواند جلوی پیشروی کمونیست‌ها از رشت به سوی تهران را بگیرد و نه در خزانه پولی که بتواند حتی حقوق کارمندانش را بپردازد. در چنین شرایطی، و در غیاب مجلس، برای تعیین تکلیف اولتیماتوم انگلستان، احمد شاه و نخست وزیرش فتح‌الله اکبر نزدیک به سیصد نفر از وزیران و نخست وزیران پیشین، رجال قدیمی، رهبران روحانیون، بازرگانان و آن تعداد از نمایندگان مجلس را که تا آن تاریخ انتخاب شده بودند و در تهران حضور داشتند، با شتاب به مجلسی دعوت کردند که نامش را “مجلس مشورت عالی” گذاشتند. این مجلس روز ششم آذر ۱۲۹۹ در کاخ گلستان تشکیل شد.

از پراکنده‌گویی‌هایی که مرسوم این‌گونه مجالس است، اگر بگذریم، دو دیدگاه در این “مجلس مشورت عالی” مطرح شد؛ گروهی که سخنگوی اصلی‌شان عبدالحسین تیمورتاش بود، بر این عقیده بودند که این مجلس هیچ‌گونه صلاحیتی برای رد یا قبول اولتیماتوم ندارد. این‌گونه تصمیم‌گیری‌ها تنها در صلاحیت مجلس شورای ملی است که باید هرچه زودتر گشوده شود و وظایفش را به عهده بگیرد. دیدگاه دوم دیدگاه روحانیون بود که آیت الله شیخ بهاءالدین نوری سخنگویشان بود. آن‌ها بیانیه‌ای به مجلس ارائه دادند مبنی بر این‌که هرگونه اظهار نظری درباره رد یا قبول اولتیماتوم انگلستان به روشن شدن نتیجه مذاکرات علیقلی مسعود انصاری در مسکو موکول شود.

مسعود انصاری، وزیر پیشین امورخارجه، به دستور نخست وزیر قبلی، حسن پیرنیا، برای مذاکره با زمامداران شوروی درباره آینده روابط ایران و آن کشور به مسکو اعزام شده بود. بیانیه روحانیون را هفت تن از روحانیون درجه اول تهران، از جمله آیت‌الله سید حسن مدرس، امضاء کرده بودند. چیزی که شرکت کنندگان آن مجلس نمی‌دانستند این بود که مذاکرات مسکو دو روز پیش از آن به نتیجه رسیده بود و علیقلی مسعود انصاری پیش‌نویس توافق ۱۶ ماده‌ای را برای تأئید، تلگرافی به اطلاع نخست وزیر رسانده بود ولی فتح‌الله اکبر شاید به سبب تمایل قلبی‌اش به انگلیسی‌ها میل نداشت یا جرأت نمیکرد آن را آشکار کند.

انگلستان هیچ‌وقت در ایران محبوب نبود. در آن روزگار، مخالفت با سیاست‌های انگلیس از صفات اولیه هر ایرانی میهن‌دوستی به شمار می‌آمد. اما اکنون که انگلیسی‌ها خواهان پایان دادن به هرج‌و‌مرج و تشکیل یک دولت قوی در ایران شده بودند، میهن‌دوستان باید از ناتوانی دولت مرکزی و ادامه هرج‌و‌مرج و فقدان امنیت پشتیبانی می‌کردند؟

سر دنیس رایت، سفیر پیشین انگلستان، اعتراف می کند که قرارداد ۱۹۱۹ بریتانیا را در امور داخلی ایران کاملاً مختار می ساخت و عملاً از مداخلۀ سایر قدرتها مانع می گشت.

دکتر نورالله مرادی در یادداشت خود برای سایت دیپلماسی ایرانی می نویسد: قرارداد بی آنکه به تصویب مجلس شورای ملی برسد اعلام شد و به مرحلۀ اجرا درآمد، انگلیس آرمیتاژ اسمیت و ژنرال و.ا. دیکسون را به عنوان مستشاران مالی و نظامی به ایران فرستاد. (اکتبر ۱۹۱۹). آرمیتاژ اسمیت همان کسی است که در کابینه مشیرالدوله برای تسویه محاسبات شرکت نفت ایران و انگلیس به لندن رفت و بی اجازه دولت ایران امتیازاتی به آن شرکت داد که مورد اعتراض دولت ایران قرار گرفت. ژنرال دیکسون نیز بعد از ارائه طرح تشکیل ارتش متحدالشکل ادارۀ ژاندامری ایران را هم قبضه کرد، ولی نتوانست ادارۀ امور قزاق خانه را که زیر نظر افسران روسی بود به دست آورد.

انتشار قرارداد ۱۹۱۹ با موج مخالفت آزادیخواهان و سیاستمداران ملی، چون حسن مدرس، محمد مصدق، حسن مشیرالدوله، پیرنیا، حسن مستوفی الممالک و ممتاز الملک روبرو شد و مردم ایران که از قراردادهای استعماری ۱۹۰۶ و ۱۹۱۶ روسیه و انگلیس خاطرۀ تلخی داشتند علیه این قرارداد به پاخاستند و شبنامه و جزواتی علیه قرارداد منتشر کردند. انگلیس با تمام نیرو از قرارداد دفاع می کرد و سیدضیاءالدین طباطبایی در روزنامه رعد مقالات در دفاع آن منتشر کرد و وثوق الدوله سعی کرد تا با برقراری حکومت نظامی و دستگیری مخالفان، آنان را مرعوب کند، لیکن نتوانست کاری از پیش ببرد. احمدشاه نیز از تصدیق قرارداد سرباز زد و توشیح آن را موکول به تصویب مجلس شورای ملی کرد.

از سوی دیگر فرانسه و آمریکا نیز به طور آشکار از در مخالفت با قرارداد درآمدند. سرپرستی کاکس در تلگرام ۱۱ سپتامبر ۱۹۱۹ به لرد کرزن از توطئه مشترک آمریکا و فرانسه علیه وثوق الدوله و قرارداد سخن گفته است. علت اصلی مخالفت آمریکا با قرارداد در تلگراف ۱۷ مارس ۱۹۲۰ وزیرخارجه آمریکا به وزیرمختار آن کشور در تهران آمده است: این وزارت نگران است که مبادا تصویب قرارداد ایران و انگلیس در مجلس تحصیل امتیازات نفتی را برای کمپانی آمریکایی مشکل تر سازد.

فشار آزادیخواهان و مردم در داخل و دولتهای خواسته و آمریکا، در سطح جهانی و اشغال ایالت گیلان، در شمال ایران، توسط ارتش سرخ شوروی، باعث شد که قرارداد پیش از اجرا با شکست روبرو شود و کارآیی خود را از دست بدهد. انگلستان که از قرارداد ۱۹۱۹ ناامید شده بود، برای سلطۀ خود، در پی سناریوی دیگری برآمد که با کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹ ش آغاز شد و به دیکتاتوری بیست سالۀ رضا شاه پهلوی انجامید. پس از کودتای ۱۲۹۹ ش، سیدضیاءالدین طباطبایی به مقام نخست وزیری رسید و طی فرمانی ابطال قرارداد ۱۹۱۹ را اعلام کرد (۱)

بنابراین انگلستانی که کوشش داشت تا با قرارداد ۱۹۱۹ از طریق وثوق الدوله، ایران را بطور کامل در اختیار بگیرد به علت مقاومت مجلس، شکست خورد و در نتیجه، انگلستان، کودتا را روش کرد و به کسانی همچون سردار اسعد بختیاری و سالار جنگ، پسر بانو عظمی مراجعه که به علت اختلافات روسای ایل بختیاری و مقاومت ژاندارمری به نتیجه نمی رسد. این در حالیست که استاروسلسکی، فرمانده روسی قزاقخانه که از برنامه انگلستان برای کودتا مطلع شده بود به میرزا اسماعیل نوبری، نماینده تبریز در مجلس، پیشنهاد انجام کودتا می کند ولی اسماعیل نوبری که سخت وطن دوست بود حاضر نمی شود با قوای قدرت خارجی دست به کودتا بزند. در آخر کار، انگلستان به طرف سید ضیاء و رضا خان رفته و آنها می پذیرند با حمایت انگلستان دست به کودتا بزنند.

بدین منوال انگلستان برای سلطۀ خود، در پی سناریوی دیگری برآمد که با کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹ ش آغاز شد.

برخی نگرش جبری نسبت به کودتای دارند و بر این باورند که اگر چه طرح کودتا را مقامات انگلیسی مستقر در ایران، ریختند، ولی در آن شرایط بد داخلی و بحرانی مملکت و ناامنی راهی بجز پذیرش دیکتاتوری و یا اضمحلال مملکت وجود نداشته است. لذا کودتای دولت بریتانیا به منظور حفاظت از منابع سیاسی – تجاری اش امری اجتناب ناپذیر بود. جبر زمان وجود خارجی ندارد اگر داشت انسانها همواره در ایستائی بسر می بردند و هیچ جامعه انسانی پیشرفت و رشد نمی کرد. این انسانها می باشند که انتخاب می کنند تابع جبر قدرت شوند یا نشوند. چون جبری جز قدرت وجود ندارد و این جبر را نیز انسانها با غفلت از استقلال و آزادی خود می سازند و خود را برده آن می کنند. دقیقا غفلت ملیون و آزادیخواهان از استقلال بعد از انقلاب مشروطه به انگلستان بعنوان قدرت مسلط در ایران فرصت و امکان داد کودتا کند و دولتی برپا نماید که آلت فعل و عامل سلطه اش بر کشور گردد. آقای سلامتیان اگر تعریف و درک درستی از استقلال داشته باشد به خوبی و حتما می داند پدیده استقلال و آزادی جدائی ناپذیرند و این دو ترازوئی برای تمیز دادن اندازه استقلال و آزادی یکایک شهروندان و جامعه ملی و عدم وابستگی به نیروی خارجی می باشد.

ادامه دارد

 ۱) قرارداد ۱۹۱۹ دکتر نورالله مرادی سایت دیپلماسی ایرانی

آقای احمد سلامتیان، رضا شاه مستبد بود، نه ملی‌ گرا (۳)، نویسنده فرید انصاری دزفولی

https://enghelabe-eslami.de/68208/

بعد از شهریور ۱۳۲۰، دکتر مصدق در مجلس با یک بررسی کلی از شرایط قرارداد ۱۹۳۳ و تمدید آن و با در نظر گرفتن حداقل درآمد برای ایران، درباره ضررهای آن قرارداد، در موردِ رضا شاه ملی گرا و شخصیت ملیِ آقا سلامتیان، چنین می‌ گوید: “در تاریخ عالم دیگر نشان نمی‌ دهد که یکی از افراد مملکت به وطن خود در یک معامله ۱۶ میلیارد و ۱۲۸ هزار ریال ضرر زده باشد. و شاید مادرِ روزگار، دیگر نزاید کسی را که به بیگانه چنین خدمتی کند”.

کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹:

جمال صفری پژوهشگر تاریخ معاصر در جلد ۷ کتاب «مصدق، نهضت ملی و رویدادهای تاریخ معاصر ایران» به نقل از جان فوران چنین می‌ نویسد: «ولی این قرارداد ننگین به دنبال اعتراضات و تنفر ملت ایران عملی نشد و سیاست انگلیس با ناکامی مواجه شد. انگلیسی ها دیدند قراردادی که با وثوق الدوله بسته‌ اند به آن صورت، اجرا شدنی نیست. لذا نقشه دیگری را طرح کردند، زیرا ایران اهمیت سوق الجیشی برای انگلیس داشت. بر این اساس، آن دولت به اجرای سیاست نوینی همت گماشت که برخلاف روش مألوف آن دولت، دایر به تضعیف حکومت مرکزی در ایران نبود. این سیاست به استقرار حکومت مرکزی مقتدری که در عین حال خدمتگزار انگلستان باشد، مبتنی بود. لذا امپراتوری بریتانیای کبیر درصدد انجام کودتا و تغییر سلطنت برآمد».

انگلستان برای انجام کودتا، بدنبال مرد مقتدری بود. مرد مقتدر مورد نظر آیرونساید، باید به سناریویی کمک می کرد که طبق آن نیروهای انگلیسی از ایران خارج می شدند، بدون اینکه منافع انگلستان زیان بیند. او می پرسید این مرد زورمند (Strong man.) چه وقت ظهور می کند تا بر ایران فرمان براند و حکومت کند؟ او و سرهنگ دوم هنری اسمایس، رضا خان را برای این منظور کاندیدا کرده بودند. انگلیسی‌ها در صدد برآمدند یک صاحب منصب جزء را برای این کار در نظر گیرند. بین صاحب منصبان قزاق کسی که استعداد این کار را داشت و رتبه‌ اش هم بالا بود، عبدالله خان امیر طهماسبی بود، انگلیسی‌ ها با او وارد مذاکره شدند، اما او ظاهراً پیشنهاد کودتا را نپذیرفت، بالاخره رضا خان را برگزیدند؛ سردار همایون را مرخص کردند تا به املاکش رسیدگی کند و اختیار قزاق‌ ها را دربست به رضا خان سپردند. (۱)

در دومین مقاله گفته شد که در دوران پس از جنگ جهانی اول، دولت انگلیس به دلیل هزینه‌ های سنگین جنگی و فشار افکار عمومی مردم انگلیس، مجبور بود نیروهای نظامی خود در ایران را تخلیه و ایران را ترک کند. اما چگونگی آن مورد سؤال انگلیسی‌ های مقیم ایران بود.

سِر دنیس رایت سفیر انگلیس در ایران، در کتاب خود بنام “در میان ایرانیان”، در پاورقی ص ۱۸۱، به نقل از آیرونساید می‌ نویسد: “تنها یک کودتا به درد ما می خورد و در واقع یک دیکتاتور نظامی می‌ تواند مشکل ما را حل کند و ما می‌ توانیم بدون دردسر ایران را تخلیه کنیم”.

۱۲ ژانویۀ ۱۹۲۱ (۲۲ دی ۱۲۹۹)، آیرونساید Edmund Ironside (۵) در خاطراتش می‌نویسد: «در واقع فقط دیکتاتوری نظامی مشکلات ایران ما را حل خواهد کرد و به ما فرصت خواهد داد تا بدون هیچ گونه دردسری، کشور را ترک کنیم». (۲)

روز ۱۴فوریۀ ۱۹۲۱ (۲۵ بهمن ۱۲۹۹)، آیرونساید به بغداد فراخوانده شد. پیش از رفتن، به رضاخان گفت: از این پس، شما فرمانده قوای قزاق هستید و می‌ توانید هر طور مناسب می‌ دانید، عمل کنید. او از رضا خان قول گرفت، احمد شاه را از سلطنت خلع نکند!

انگلیس می‌ دانست به علت بی ثباتی وضعیت ایران و در اوضاع بلبشوی حاکم بر ایران بعد از جنگ جهانی اول و مداخلات روسیه و انگلیس، تخلیه ایران نوعی خودکشی سیاسی برای انگلستان است. انگلستان در آن زمان دو منبع بزرگ دارایی داشت، یکی هندوستان بود و دیگری نفت ایران که به هیچ وجه حاضر نبود این دو منبع عظیم ثروت را در خطر بیندازد و آنها را رها کند. انگلیس برای حفظ قدرت خود در ایران ۳۰ میلیون پوند (ارزش جهانی امروزین این پول بیش از یک میلیارد و ۷۰۰ میلیون پوند می‌باشد)، هزینه و خرج کرده بود تا بتواند بر ایران مسلط شود.

نفت ایران مهمترین سرمایه گذاری انگلیس در خارج از انگلیس بود، چون این کشور برای استحکام سیطره خود بر جهان می‌ خواست کشتی‌ های خود را نفت سوز کند و در همین راستا است که در جنگ جهانی دوم قادر شد کشورهای اروپایی را هدایت نماید. آیرونساید در مورد رضا شاه می‌ گوید، او مرد جسوری است که تمام ویژگی هایی را دارد که انگلستان می‌ پسندد. او این پتانسیل را دارد که توسط انگلستان بکار گرفته شود. او هم نظامی جدی است، هم ضد نظم مستقر، و هم جاه طلبی دارد که ادارۀ قزاق را برای کودتا به او بسپارند. حسین مکی در کتاب تاریخ بیست ساله می‌ نویسد: «انگلیسی‌ ها منتظر بودند نصرت‌ الدوله (فیروز فیروز) با تعالیمی که در لندن گرفته بود، به تهران برگردد و کودتا کند». پس از ورود به تهران، فیروز به دیدار هرمن نورمن، سفیر انگلیس رفت و به مدت دو ساعت و نیم درباره چگونگی انجام کودتا و اقدامات بعدی با او گفتگو کرد. اما پس از این ملاقات، ژنرال آیرونساید سفیر انگلیس را قانع کرد که فیروز، مردِ این میدان نیست و او در فیروز آن لیاقت و شهامت را نمی‌ بیند که توانایی به سامان رساندن اوضاع آشفته ایران آن روزها را داشته باشد و برای کودتا، میر پنج رضا خان از هر کس دیگری، مناسب‌ تر است.

البته رضا خان سال ها بود که اندیشه کودتا را در سر می‌ پروراند. در اولین مقاله به نقل ازابوالقاسم کحال زاده، یادآور شدم که دو سال قبل از کودتای ۱۲۹۹، از آلمانی‌ ها درخواست می‌ کند که دست به کودتایی بر علیه دولت قاجار بزنند و خود رضا خان نقشه کودتایی را طراحی کرده بود و به آلمانی‌ ها پیشنهاد کرده بود. آلمانی‌ ها در جنگ شکست می‌ خورند و رضا خان برای انجام کودتا با انگلیسی‌ ها که او را برای این امر پیدا کرده بودند و سید ضیاء عامل انگلیسی‌ ها، همکاری می‌ کند.

آیرونساید می‌گوید، در حضور [هنری] اسمایس گفتگویی با رضا خان داشتم، چون در این فکر بودم که ضروری است با او قرار و مدارهای کتبی بنویسم. سرانجام به این نتیجه رسیدم، نوشتن فایده‌ ای ندارد و اگر رضا بخواهد بازی در آورد، به سادگی امکان خواهد داشت که بگوید قول هایی که داده است، به او تحمیل شده‌ اند و او ملزم به انجام آن نیست. قبل از اینکه از هم جدا شویم، دو نکته را برایش روشن ساختم: یک، نباید به هیچ وجه از پشت سر به قوای من حمله کند، چون این کار به نابودی او منجر خواهد شد. یعنی علیه انگلستان کار نکن، وگرنه به راحتی کارت ساخته است و از بین می‌ روی. نکتۀ دوم، که هیچگونه تعرضی به احمد شاه نباید اعمال شود. رضا قول داد و با من دست داد. این گفتگو و قول و قرار ها ۲۴ دی سال ۱۲۹۹ صورت گرفته‌ اند. [ویلیام] دیکسون در ۱۰ خرداد ۱۳۰۰ در خاطراتش می‌ نویسد: “من رضا خان را خوب می شناسم، همین بهار گذشته برای خیانت به افسران روس مافوق خود، نزد من آمده بود”.

سیروس غنی در خاطراتش از قول مرتضی یزدان پناه که یار و همکار رضا خان بود و نقش بسزایی در سازماندهی نیروهای نظامی به نفع رضا خان داشت، از قول او می‌ گوید: “قبلاً به هیئت مستشاران نظامی انگلستان که به ایران آمده بودند، به ژنرال دیکسون که ریاست مستشاری انگلیس را بعهده داشت، می‌ گوید، از بین بردن قزاقخانه و روس‌ ها کاری ندارد و من حاضرم. یعنی اندیشۀ کودتا و روحیۀ کودتا گری در رضا خان بوده است و فکر و آمادگی برای انجام کودتا را داشته است.

۲۸ بهمن ۱۲۹۹، آخرین ملاقات آیرونساید و رضا خان بوده است. روز بعد ۲۹ بهمن، قزاق‌ ها از قزوین راه می‌ افتند و چهار روز بعد، یعنی سوم اسفند وارد تهران می‌ شوند. در دوم اسفند، هرمان نورمن سفیر انگلیس در تهران، غیب اش می‌ زند. در همان روز هنری اسمایس نمایندۀ آیرونساید، در کنار احمد شاه است و احمد شاه به حرکت قزاق‌ ها بطرف تهران اعتراض می‌ کند و می‌ گوید این ها باید به قزوین برگردند. اما روز سوم اسفند، قزاق‌ ها وارد تهران می‌ شوند، و با اعلامیۀ “من حکم می‌ کنم”، رضا خان، دست به کودتا می‌ زند. در این اعلامیه می‌ خوانیم: «حکم می‌ کنم: تمام اهالی شهر تهران باید ساکت و مطیع احکام نظامی باشند. حکومت نظامی در شهر برقرار و از ساعت ٨ بعد از ظهر، غیر از افراد نظامی و پلیس مأمور انتظامات شهر، کسی نباید در معابر، عبور نماید. کسانی که از طرف قوای نظامی و پلیس مظنون به مخل آسایش و انتظامات واقع شوند، فوراً جلب و مجازات سخت خواهند شد. تمام روزنامه‌ جات، اوراق مطبوعه تا موقع تشکیل دولت به کلی موقوف و بر حسب حکم و اجازه که بعد داده خواهد شد، باید منتشر شوند. اجتماعات در منازل و نقاط مختلفه، بکلی موقوف، در معابر هم اگر بیش از ٣ نفر گرد هم باشند، با قوۀ قهریه، متفرق خواهند شد و در تمام مغازه‌ های شراب فروشی و عرق فروشی، تئاتر و سینما فوتوگراف ها و کلوپ‌ های قمار، باید بسته شود و هر مست دیده شود، به محکمۀ نظامی جلب خواهد شد. تا زمان تشکیل دولت، تمام ادارات، دوائر دولتی، غیر از ادارۀ ارزاق، تعطیل خواهند بود. کسانی که در اطاعت از مواد فوق خودداری نمایند، به محکمۀ نظامی جلب و به سخت‌ ترین مجازات‌ ها خواهند رسید. کاظم‌ خان، به سمت کُماندانی شهر، انتخاب شد و معین می‌ شود و مأمور اجرای مواد فوق خواهد بود. (امضا) رضا، رئیس هنگ قزاق اعلی‌ حضرت اقدس شهریاری و فرمانده کل قوا».

محمد جواد شیخ الاسلامی در کتاب «سیمای احمد شاه قاجار» می‌ نویسد: «… طرح کودتا را نظامیان انگلیسی و در رأس شان سرلشکر ویلیام آیرونساید و سرهنگ دوم هنری اسمایس در قزوین تهیه و تنظیم کردند. منتها به دلایلی که خود بهتر می‌ دانستند، سفیر انگلیس را از جزئیات کار خود بی‌ خبر نگه‌ داشته بودند. در این تاریخ، زمام تصمیم‌ گیری، کلاً به دست نظامیان انگلیس افتاده بود و آن‌ ها بودند که نقشۀ کودتا را طرح و اجرا کردند. آیرونساید در یادداشت‌ های روزانه‌ اش می‌ نویسد که نقشه کودتا را فقط یک هفته پیش از اجرای آن، به اطلاع مستر نورمن رساند، و سفیر را کاملاً غافلگیر کرد».

جمال صفری در مقدمه جلد ۷ کتاب «مصدق، نهضت ملی و رویداد های تاریخ معاصر ایران» می‌ نویسد: رادیو لندن پس از سوم شهریور ۱۳۲۰، صریحاً اقرار کرد که دولت انگلیس در کودتای سوم حوت ۱۲۹۹ و تقویت سردار سپه دست داشته است:

«پس از آن که دیدیم ملت ایران نسبت به قرارداد ۱۹۱۹، بدبین است و آن را مبنی بر غرض فاسد می‌ داند، قرارداد را الغاء کردیم و در عوضِ آن، دولت ایران را تقویت و مساعدت کردیم که نظم و اقتدار را در کشور ایران برقرار نماید. تمام تقویت و مساعدت ما از رضا شاه پهلوی روی این اصل بود و باید انصاف داد که در چند سال اول زمامداری پهلوی به اصلاح امور کشور پرداخت و ما از او راضی بودیم. لیکن متأسفانه آن پادشاه به مرور زمان هرچه قدرتش بیشتر می‌ شد، از راه صحیح بیشتر منحرف می‌ شد و به کارهای بی قاعده دست زد. تا وقتی که باز دیدم شیطنت آلمان‌ ها و غفلت شاه، منافع ما را در خطر می‌ اندازد. این بود که بر خلاف میل خودمان، از ناچاری این اقدام را کردیم (رضاشاه را ازسلطنت برداشتیم)». (رادیو لندن بخش زبان فارسی، گفتارهای شهریور تا آبان ۱۳۲۰). در حقیقت رضا شاه محصول انگلیس در ایران بود که بمدت ٢٠ سال به مردم ایران تحمیل شده بود. یعنی او با انگلیس آمد و با انگلیس رفت. محمد رضا شاه این مهم را بنا بر یک سندِ مورخ ۲۱ مه ۱۹۵۳ (۳۱ اردیبهشت ۱۳۳۲) وزارت امور خارجه آمریکا، به منابع سفارت آمریکا در تهران می‌ گوید: «انگلیسی ها خاندان قاجار را بیرون انداختند و پدرم را سر کار آوردند. آنها پدرم را بیرون انداختند و می‌ توانند من را هم بیرون بیندازند یا نگهدارند».

مصطفی محققی در مقاله‌ ای با عنوانِ “رضاشاه در شطرنج استعمار”، می‌ نویسد: انگلیسی‌ ها، مقدمات و مطالعات لازم را برای انجام کودتا انجام داده بودند. آنها به دنبال دو رهبر بودند. یکی از آنها می‌ بایست مسئولیت و رهبری نظامی را بر عهده بگیرد، و دیگری رهبر سیاسی کودتا بود. در خصوص رهبر نظامی، گزینه‌ های متعددی از سوی انگلیسی‌ ها مورد مطالعه قرار گرفت. از جمله افرادی که با آنها در مورد هدایت نظامی کودتا گفتگو شد، عبارت بودند از: سپهسالار تنکابنی، ماژور فضل‌ الله خان، غلامرضا خان میر پنج، محمد صادق‌ خان سردار مخصوص، امیر موثق و عبدالله‌ خان امیر طهماسبی. (۳) از میان افراد مذکور برخی از قبول مسئولیت خودداری نمودند و بعضی هم از سوی انگلیسی‌ ها مناسب تشخیص داده نشدند. به هر حال رضا خان میر پنج بعنوان فرماندۀ نظامی کودتا انتخاب شد. در خصوص انتخاب رضا خان برای فرماندهی نظامی کودتا، اردشیر ریپورتر، عامل و جاسوس انگلیس در ایران، نقش مهمی داشت. وی که از مدت‌ ها قبل از کودتا، رضا خان را می‌ شناخت، او را به آیرونساید معرفی نمود. (۴) آیرونساید نیز وی را به نورمن، معرفی می‌ کند. (۵)

اردشیر جی ریپورتر در مورد آشنایی با رضا خان و معرفی وی به آیرونساید می‌ نویسد: ‌

‌”… در اکتبر سال ۱۹۱۷ بود که حوادث روزگار مرا با رضا خان آشنا کرد …، ملاقات‌ های بعدی من با رضا خان در نقاط مختلف و پس از متجاوز از یک سال، بیشتر در قزوین و تهران صورت می‌ گرفت … به زبانی ساده، تاریخ و جغرافیا و اوضاع سیاسی اجتماعی ایران را برایش تشریح می‌ کردم … اغلب تا دیرگاهان، به صحبت من گوش می‌ داد … من به تفضیل برایش شرح دادم که طبقه علماء و آخوند ها و ملا ها چگونه در گذشتۀ نه چندان دور، آمادۀ وطن فروشی بودند … به دستور وزارت جنگ (وینستون چرچیل) در لندن و نایب السلطنۀ هند، همکاری نزدیک ژنرال آیرونساید و من آغاز گردید … سرانجام او [رضا خان] را به آیرونساید معرفی کردم …” (۶).

در مورد رهبر سیاسی کودتا، سید ضیاء الدین طباطبایی، بهترین گزینه بود. سید ضیاء ویژگی‌ هایی داشت که وی را از هر حیث برای انجام کودتا ممتاز می‌ ساخت؛ انگلوفیل مشهوری که سرسپردگی‌ اش به انگلیسی‌ ها شهرۀ آفاق بود. (۷) فردی که در روزنامۀ معروف خود، رعد، در زمان جنگ جهانی اول، به نفع انگلیسی‌ ها و متفقین، مقاله می‌ نوشت، مدافع سرسخت قرارداد ۱۹۱۹ بود و در دفاع از آن با همکاری کلنل هیک انگلیسی، کمیتۀ آهن را تشکیل داد. (۸) سید ضیاء، خاستگاه اشرافی نداشت و به خوبی می‌ توانست نقش یک رهبر انقلابی را ایفا کند. ضمن اینکه چیره‌ دستی‌ اش در روزنامه‌ نگاری به وی امکان نوشتن و صدور بیانیه‌ های انقلابی و عوام فریبانه را می‌ داد. بدین ترتیب، رهبران نظامی و سیاسی کودتا در قزوین یکدیگر را ملاقات کردند و آمادۀ انجام نقشه شدند. البته انگلیسی‌ ها تمهیدات و مقدمات دیگر را نیز فراهم کرده بودند. آنها توانسته بودند موافقت احمدشاه را جلب نمایند. (۹) همچنین برای سهولت کار، چندی قبل از کودتا، به اتباع کشورهای اروپایی و آمریکا هشدار می‌ دهند که تهران را ترک کنند. آنان حتی تسهیلات ترک ایران را برای اتباع خارجی فراهم کرده بودند. (۱۰)

امیل لوسوئور، دیپلمات فرانسوی که در جریان کودتا در ایران بوده در این باره می‌نویسد: “انگلیسی‌ ها با اقدام به تشویق خارجیان به ترک تهران در ماه‌ های دی و بهمن ۱۲۹۹، آشکار هدفی دیگر، منهای حفظ جان انسان‌ ها و منافع مادی داشتند. آنها می‌ خواستند که میدان در برابرشان خالی و تمامی صاحب‌ منصبان اروپایی را از صحنه دور کنند تا در هنگام وقوع حوادثی که در حال تدارک آنها بودند، از اقدام به کنترلی که ممکن بود اسباب زحمت بشود، جلوگیری کنند. ” (۱۱)

با تمهید مقدمات لازم، سرانجام در بامداد سوم اسفند ۱۲۹۹، عده‌ ای از نیروهای قزاق به فرماندهی رضا خان وارد تهران شدند و بدون اینکه با مانعی جدی روبرو شوند، در عرض چندین ساعت تهران را فتح کردند. کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹، در حقیقت نسخۀ دوم قرارداد ۱۹۱۹ محسوب می‌ شد.

انگلیسی‌ ها، آنچه را که به‌ واسطۀ قرارداد درصدد کسب بودند، از طریق کودتا بدست آوردند. توضیح فزون‌ تر اینکه، آنان خواستار ایجاد نظامی مستشاری در ایران بودند، تا حافظ منافع انگلستان در ایران و خاورمیانه باشد. اکنون موفق به ایجاد دولتی دست نشانده شده بودند. این واقعیت، در تلگراف نورمن به لندن که پس از توفیق کودتا مخابره شده، به وضوح، بیان شده است: “… سید ضیاء دربارۀ سیاستی که پس از تشکیل کابینه‌ اش اتخاذ کرده، اطلاعات محرمانه زیر را در اختیار من قرار داده است: … طبق اطمینانی که سید ضیاء به من داد، قدم‌ های لازم بی‌ درنگ برداشته خواهد شد، تا عده‌ ای از افسران و مستشاران انگلیسی در وزارتخانه‌ های جنگ و دارایی، مشغول کار گردند…. سید ضیاء مطمئن بود که اگر ما نصایح و پیشنهاد های او را بکار ببندیم، چنین سیاستی در مرحلۀ آخر به نفع کامل بریتانیا تمام خواهد شد، و اغلب آن مزایایی را که دولت ما تحت قرارداد ۱۹۱۹ بدست آورده بود، بعد از الغا قرارداد هم، کماکان در پشت پرده [حفط] خواهد کرد”. (۱۲)

کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹، از جمله مهمترین رخداد های تاریخ معاصر ایران است. این کودتا که درست ۱۴ سال پس از انقلاب مشروطه، رخ داد، بنیان بسیاری از دستاورد هایی را که در مشروطه شکل گرفته بود، بر باد داد و زمینۀ دیکتاتوری رضا خان را فراهم آورد. در واقعیت امر، رضا شاه با مدد بیگانگان و انجام کودتا، تجربۀ دمکراسی خواهی مشروطه را سقط جنین کرد. بعلاوه تسلط کامل انگلیس بر ایران را هموار ساخت و موجب برپایی حکومتی استبدادی گردید. کودتا را رضا خان و سید ضیاء طباطبائی با کمک انگلیس انجام دادند. رضا خان پس از کودتا به وزیر جنگ و سردار سپه، و پس از کودتای ۱۳۰۴، به رضا شاه ملقب شد. او با حمایت و پشتیبانی انگلیس‌ ها، با کودتای سال ۱۳۰۴، خاندان قاجار را برانداخت و خود به سلطنت رسید و به یک پادشاه خودکامۀ مستبد مبدل گردید.

از آنجایی که اکثریت جامعه آگاه بودند که رضاخان توسط انگلیسی‌ ها به مقام شاهی رسیده است و شاه شدن او ناشی از ارادۀ ملت نبوده است، بین مردم فاقد مشروعیت بود. به علت همین عدم مشروعیت و عدم حمایت مردمی، رضا شاه برای ادامۀ سلطنت نامشروع خویش، مجبور بود به بیگانگان تکیه کند و از آنان تبعیت نماید. بدین دلیل او ضمن انکار و ندیده گرفتن ملت، از بیگانگان فرمانبرداری می‌ نماید، به آنان پی در پی امتیاز می دهد، برای بقای خود چاپلوسی می کند، و حتی به تجزیۀ کشور می‌ پردازد.

در صورتیکه یک پادشاه ملی و ملی گرا که رژیمی مستقل با پشتوانۀ مردمی دارد، هرگز به بیگانگان امتیاز نمی‌ دهد و منافع ملی را فدای منافع خارجی‌ ها نمی‌ نماید. بطوریکه بعد از شهریور ۱۳۲۰، دکتر مصدق در مجلس چهاردهم با یک بررسی کلی از شرایط قرارداد ۱۹۳۳ و تمدید آن و با در نظر گرفتن حداقل درآمد برای ایران، دربارۀ ضررهای آن قرارداد، در مورد رضا شاه ملی گرا و شخصیت ملیِ آقاِ سلامتیان، چنین می‌ گوید: “در تاریخ عالم دیگر نشان نمی‌ دهد که یکی از افراد مملکت به وطن خود در یک معامله، ۱۶ میلیارد و ۱۲۸ هزار ریال ضرر زده باشد. و شاید مادر روزگار دیگر نزاید کسی را که به بیگانه چنین خدمتی کند”. (به نقل از سیاست منفی مجلس ۱۴، ج ۱ ص ۱۷۷- ۱۷۸)

فرید انصاری دزفولی،

ادامه دارد،

پاورقی ها:

(١) یحیی دولت آبادی، حیات یحیی جلد ۴ ص ۲۲۳
(۲) خاطرات سری آیرونساید: به انضمام ترجمه متن کامل شاهراه فرماندهی. تهران، مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی و مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، ۱۳۷۳،
(۳‌) ‌ دولت‌آبادی، همان، ج ۴، ص۲۲۳. ‌
(۴‌) حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، تهران، ۱۳۷۰، ج ۲، ص ۱۵۱. ‌
(۵) ادموند آیرونساید، خاطرات سری آیرونساید، انتشارات موسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی با همکاری موسسه خدمات فرهنگی رسا، تهران ۱۳۷۳، ص ۳۷۲. ‌
(‌۶) پیشین، صص ۱۵۱ ـ ۱۳۴. ‌
(‌۷) ن. ک به: عباس هاشم‌زاده محمدیه، “اسنادی نویافته از زندگانی سیدضیاءالدین طباطبایی یزدی”، گنیجینه اسناد (نشریه سازمان اسناد ملی ایران)، سال دوم، دفتر سوم و چهارم، پائیز و زمستان ۱۳۷۱، صص ۱۵۰ ـ ۱۳۰ و دولت آبادی، همان، ج ۴، صص ۱۱۵ ـ ۱۱۴ و ۲۱۹.
‌ (۸) امیل لوسوئور، زمینه‌چینی انگلیس برای کودتای ۱۲۹۹، ترجمه ولی‌الله شادان، انتشارات البرز، تهران، ۱۳۷۳، ص۳۵ و دولت آبادی، همان، ج ۴، صص ۱۷۶ ـ ۱۶۷. ‌
(۹) دولت آبادی، همان، ج ۴، صص ۲۲۸ ـ ۲۲۷. ‌
(۱۰) امیل لوسوئور، همان کتاب، ص ۱۳۴. ‌
(۱۱) پیشین، ص ۱۳۵. ‌
(۱۲) تلگراف نورمن به کرزن، مورخ ۲۵ فوریه ۱۹۲۱، مجموعه اسناد سیاسی بریتانیا، سند شماره ۶۸۳، نقل از: جواد شیخ‌الاسلامی، سیمای احمدشاه قاجار، همان، ج ۲، ص ۳۲۸.

رضا شاه مستبد بود نه ملی گرا (۴)، نویسنده فرید انصاری دزفولی

https://enghelabe-eslami.de/68388/

آکویناس: «وقتی پادشاهی تبدیل به جبار می‌شود، خود را از سلطنت ساقط کرده و خود را در وضعیت جنگی با مردم خود قرار می‌ دهد».

این سلسله مقالات پاسخی هستند به سخنان آقای احمد سلامتیان در مورد ملی گرا بودن رضاشاه و دیگر سخنان او در این زمینه که در گفتگوی ویدئویی (با گروه Timeline Iran Podcast) بیان شد. هر چند که نام او را از این شماره به بعد حذف می کنم، ولی در ادامه این سلسله مقالات جنبه های ضد ملی و ملت رضاشاه و تعدی و تجاوز ظالمانه او را به آحاد ملت نشان خواهم داد تا جوانان و نوجوانان و نسل های آینده بدانند چگونه رضاشاه با نابودی دستاوردهای انقلاب ضد استبدادی مشروطه مجددا استبداد را در ایران بازتولید کرد و ادامه استبداد سلطنتی پهلویسم به استبداد دینی خمینیسم ختم شد. کسانی چون آقای سلامتیان که بر ملی بودن رضاخان تأکید می‌ ورزند، می‌خواهند واقعیتی بزرگ را پنهان سازند. این واقعیت نقش بریتانیا و عوامل داخلی همسو با سیاست های این کشور است در وقوع کودتا ۱۲۹۹. این به اصطلاح فرد ملی گرا با اقدامات ضد ملیِ بعدیِ خویش، جنبش مشروطه را به قعر فضاحت خود کشاند و آن را به وادی ابتذالی سوق داد که هیچ کس، حتی طرفداران او انتظارش را نداشتند. انگلیسی ها از رضا خان، بیسمارکی ساختند و سلامتیان ها از او فردی ملی گرا ساختند که بزرگترین خدمتش، تشکیل ارتش متحد الشکل بود. غافل که همان ارتش متحد الشکل قویِ رضا شاه در جنگ جهانی دوم با هجوم شوروی و انگلیس، در مقابل دو گردان هندی تاب نیاورد و به سرعت متلاشی شد و ارتش رضا شاهی، فرار را بر قرار ترجیح داد و خودش هم از شاهی برکنار شد.

در شماره قبل در مورد شکل گیری کودتا گفته شد که سوم اسفند ١٢٩٩ [۲۲ فوریه ۱۹۲۱ میلادی]، سید ضیاء طباطبائی و رضاخان با پشتیبانی انگلیسی ها کودتا کردند. تهران توسط کودتاگران به فرماندهی رضا خان اشغال شد. دولت سپهدار اعظم را ساقط کردند و خود حکومت را در دست گرفتند. صبح روز بعد از کودتا، اعلامیه ای در تهران دست به دست می شد که به مردم پایتخت امر می کرد مطیع احکام کودتاگران باشند و خبر از تعطیلی روزنامه ها و ادارات به غیر از اداره ارزاق می داد. در پایان این اعلامیه نام رضا خان، به نام رضا، به چشم می خورد. خبر کودتا به سرعت در سراسر جهان انتشار یافت. روزنامه نیویورک تایمز فردای کودتا سوم اسفند ١٢٩٩، از تصرف تهران بوسیله یک ژنرال ایرانی خبر داد.

در یادداشت های آیرونساید در تاریخ چهاردهم و پانزدهم فوریه جملات زیر دیده می شود: «کودتا برای ما بهتر از هر چیز دیگری است. من به نورمن پیر، قوت قلب خواهم داد». « من در باره رضا با نورمن صحبت کردم. او بسیار بیمناک بود که مبادا شاه کشته بشود. به او گفتم من به رضا اعتماد و اطمینان کامل دارم و دیر یا زود مجبور بودم او و قزاقان را رها کنم که به کار خود برسند». روز اول اسفند آیرونساید تهران را به قصد بغداد ترک کرد و روز سوم اسفند ۱۲۹۹ کودتای سید ضیاء الدین و رضا خان در تهران صورت حقیقت به خود گرفت. آیرونساید در آن هنگام در بغداد بود. در یادداشت های روزانه اظهار می دارد: « رضا خان در تهران کودتا کرده است، ولی به قولی که به من داده وفادار مانده است و نسبت به شاه اظهار متابعت و صمیمیت کرده است. تصور می کنم مردم فکر می کنند، من عامل کودتا بوده ام. اگر به حقیقت حادثه دقیق شویم، این کودتا کار من است». (۱)

سِر دنیس رایت سفیر انگلیس در تهران از سال ۱۹۶۳ تا ۱۹۷۱ در کتاب « انگلیسی ها در میان ایرانیان» چنین می نویسد: « بامداد روز کودتا وزیر مختار بریتانیا با شاه ملاقات کرد و ظاهراً بی آنکه از لندن دستوری داشته باشد، من باب راهنمایی به شاه گفت که تنها راهی که برایش باقی مانده، آن است که با سرکردگان کودتا رابطه برقرارسازد و خواسته های آنها را بپذیرد». (۲)

هدف اساسی بریتانیا آن بود که یک دولت با ثبات و نیروی مسلح قوی در ایران ایجاد کند که بتواند پس از خروج نیروهای بریتانیا، نظم دلخواه بریتانیا را حفظ نموده و پیشروی احتمالی بلشویک ها را به سوی تهران مانع گردد.

جمال صفری پژوهشگر تاریخ معاصر به نقل از حسن فراهانی در “روز شمار تاریخ معاصر ایران” ص ۱۰۹ می نویسد: سر پرسی لورن، وزیرمختار انگلیس در تهران، امروز نامه ای بلند شامل تحلیلی از اوضاع ایران با تکیه بر حفظ منافع انگلیس برای کرزن فرستاد. وی ابتدا اقدامات موفقیت آمیز وزیر جنگ را در مناطق شمالی کشور (سرکوب اسماعیل سیمیتقو، کلنل پسیان، خلع سلاح شاهسون ها، سرکوب طوایف مناطق کردنشین و نهضت کوچک خان) برشمرد و آن را حرکت به سوی ایران یکپارچه با قدرت مرکزی دانست، اما در جنوب کشور [به واسطه مخالفت انگلیس] کارهای کمتری صورت گرفته است. وی رضاخان را کسی معرفی کرد که قادر است نخست وزیر شود، مجلس را تعطیل کند و مانند یک دیکتاتور فرمانروایی کند و حتی سلسله قاجار را براندازد. لورن سپس با ارائه تحلیلی از دولت ایران، همه اقدامات آن را بر اساس«باری به هر جهت» توصیف کرد، اما وزیر جنگ را شخصی دانست که «هیچگاه نسبت به مصالح ریشه دار ما در ایران، بی اعتنایی نشان نداده است». وی افزود، رضا خان به درخواست ما، مانع از عبور سپاه عثمانی از خاک ایران شد [اشاره به درگیری های اخیر انگلیس و عثمانی در کردستان و عراق]، و نیز به خواهش ما بود که اوزدمیر پاشا را که از رواندوز رانده شده بود، در ایران خلع سلاح کرد. لورن در این گزارش بلند، بار دیگر نظر مثبت خود را نسبت به پیدایش یک دولت مرکزی قدرتمند در ایران ابراز داشت، چرا که نتیجه آن «کمابیش همان [چیزی] است که در معاهده انگلیس و ایران (قرارداد ١٩١٩) در نظر گرفته شده بود». وی وجود چنین حکومتی را در جهت منافع انگلیس و به ضرر روسیه شوروی دانست. (۳)

ماهیت کودتا چه بود؟:

دکتر حسین آبادیان– «پایان مشروطه، آغاز استبداد» در فصلنامه مطالعات تاریخی، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی، شماره ۱۰، زمستان ۱۳۸۴، صص ۲۹-۱۷- می نویسد: از دیر هنگام، حتی پیش از وقوع انقلاب مشروطه و البته پیش از کشف نفت در ایران، عده‌ ای از انگلیسی ها بر این باور بودند که این کشور باید به نوعی اداره شود تا به طور تمام عیار از نظر نظامی و سیاسی در مدار منافع بریتانیا واقع گردد و بتواند مرزهای شرقی کشور را که هم‌ جوار با هندوستان بود، صیانت نماید و از تهاجم نیروی ثالثی به این مرزها جلوگیری کند. با وقوع انقلاب روسیه، این سیاست بیش از پیش کانون توجه گروه یاد شده واقع شد. در این هنگام دو سیاست منفک از هم– اما نه الزاماً کاملاً متمایز- در بریتانیا شکل گرفت: نماینده یک سوی این سیاست لرد کرزن وزیر امور خارجه بود که قرارداد وثوق‌ الدوله را به ایران تحمیل کرد، و نمایندۀ دیگر آن، کسانی بودند که کودتای سوم اسفند را به ملت ایران تحمیل کردند. فضای بعد از مشروطه بسیار تیره و تار بود. علت قضایا در این موضوع نهفته بود که توده ایرانی ها درگیر در بحران هایی شدند که ناخواسته به دام آن در غلتیدند، اما بحران سازان داخلی همسو با محافل یاد شده به خوبی می‌ دانستند چه می‌ کنند و کشور را به چه سمت و سویی سوق می‌ دهند. ظاهر موضوع این بود که انگستان از استقرار دولت مسئول و حکومت مشروطه در ایران جانبداری می‌ کند، حال آنکه باطن موضوع به شکلی دیگر بود: انگلیسی ها از فرصت بدست آمده بعد از مشروطه ایران سود جستند تا حریف روسی خود را از صحنه تحولات کشور به کلی خارج سازند. از سویی اینان در صدد بودند تا دولتی وابسته به منافع امپراتوری بریتانیا را به قدرت رسانند تا هوّیت ملّی ایران را به تاراج نهند و دوری جدید در تاریخ این کشور رقم زنند. یک سوی این سناریو، تشکیل دولتی پادگانی در ایران بود که باید با پول ملّت ایران منافع یاد شده را تضمین می‌ کرد، و روی دیگر آن، تحقیر ایران و ایرانی بود. بنیاد ایدئولوژیک چنین حکومتی هم البته توجیه زور بر مبنای محقق ساختن عقاید مجهولی بود که باز هم آبشخور آن، یا کمپانی هند شرقی بود، و یا محافل خاص مقیم هند و همسو با سیاست های یادشده در سطور بالا؛ این ایدئولوژی مجعول باستان گرایی نامیده می‌شود.

مسئله‌ ای دیگر هم وجود داشت. سیاست انگلیسی ها در دوره چهارده ساله بعد از مشروطه، بی‌ ثبات ساختن دولت های ایران و دامن زدن بر بحران های عدیده اقتصادی و اجتماعی بود. ماهیت امر غیر از مسئله هندوستان، در وجود نفت ایران خلاصه می‌ شد که کشف آن درست مصادف بود با ایام فترت مجلس اول و دوم؛ درست دو ماه بعد از کشف نفت، انگلیسی ها به عنوان حمایت از مشروطه و به واقع صیانت از منابع نفتی جنوب ایران که در انحصار آنان قرار داشت، از لشکرکشی به تهران توسط اردوی گیلان و بختیاری، دفاع کردند. ویژگی وضعیت بی ثبات و هرج و مرج این بود که مردم و رهبران آنان از مبرم‌ ترین نیازها و مشکلات کشور نا آگاه می‌ شدند. درست در شرایطی که غوغای احزاب سیاسی و بحث بی حاصل اینکه مشروطه چیست، در ایران جریان داشت– و البته هرگز هم معلوم نشد این مشروطه چیست-، رنج، فقر و بی نظمی در کشور به اوج خود رسید.

وقتی دولت های ایران برای افزودن عایداتی هر چند ناچیز به بودجه اقتصاد ورشکسته کشور بر ذغال و روده حیوانات و نمک مالیات می بستند، توجه نمی کردند که در خوزستان نفت کشور به یغما می رود. انگلیس سیاست دامن زدن به بحران ها را به این منظور تشدید می‌ کرد تا کسی به مهم ترین مسئله کشور یعنی نفت توجهی نشان ندهد و البته همین‌ طور هم شد؛ و این در شرایطی بود که این دولت برخی سیاست های خود را در پوشش دروغین دفاع از مشروطه ایران عملی می کرد. اما وقتی روسیه با انقلاب از صحنۀ رقابت های داخلی ایران خارج شد، برای تسلط تمام عیار بر کشور، بهانه‌ ای مناسب تر پیدا گردید: اگر انگلیسی‌ ها پای خود را از ایران بیرون کشند، بلشویسم کشور را خواهد بلعید.

اگر در دورۀ مشروطه به دلیل حضور روسیه تزاری، سیاست بی ثبات کردن کشور برای پیشبرد اهداف اقتصادی سرلوحه کار بریتانیا قرار داشت، اینک باید در غیاب رقیب، دولتی وابسته روی کار می‌ آمد. این دولت وابسته، لزوماً می‌ بایست متکی بر ارتشی متحدالشکل باشد که با قدرت نظامی و دولتی پادگانی اعمال حاکمیت نماید، در اینجا بود که ضرورت استقرار مرد قدرتمند را پیش کشیدند و گناه ناکامی ها را به گردن مشروطه‌ ای افکندند که وجود خارجی نداشت.

بهانه‌ های لازم هم مهیا بود: اینان جنبش میرزا کوچک خان جنگلی را شاهد مثال می‌آوردند، چرا که میرزا مانع از رفت و آمد انگلیسی ها در منطقه شده، آشکارا نوک تیز حملات خود را متوجۀ سیاست های استعماری بریتانیا کرده بود. سرپرسی کاکس وزیر مختار وقت بریتانیا در تهران دائماً هشدار می‌ داد، اگر انگلستان نیروهای خود را از ایران خارج سازد، تهران به دست قوای کوچک خان خواهد افتاد. ادوین مونتاگ با این دیدگاه کاملاً موافق بود. او بر این باور بود که حتی نیروهای انگلیسی مقیم شرق ایران نباید احضار شوند، زیرا در چنین صورتی شرق ایران ظرف دو هفته به دست نیروهای بلشویکی می‌ افتد. آمار حضور نیروهای انگلیسی در ایران مستلزم صرف بودجه هنگفتی بود که باعث نارضایتی گروهی از رجال بریتانیا می‌ شد. درست در چنین شرایطی بود که قرارداد ۱۹۱۹ منعقد شد.

طبق قرارداد وثوق‌الدوله، دولت انگلیس هزینه‌ های تشکیل ارتش متحد الشکل ایرانی را متقبل می‌گردید. به دید جوزف چمبرلین وزیر خزانه‌ داری دولت لوید جرج، انگلستان که خود از جنگی جهانگیر خارج شده بود و اینک با بحران های عدیدۀ مالی دست و پنجه نرم می کرد، نمی‌ توانست به طور دراز مدت، این هزینه ها را بر عهده گیرد، اما در عین حال ایران باید در مدار منافع انگلستان حفظ می شد. چرچیل وزیر جنگ هم خطاب به چمبرلین نوشت؛ از ریخت و پاش بودجه ارتش انگلستان به دلیل شرایط ایران و بین‌ النهرین ناراحت است و باید برای تقلیل این هزینه‌ ها راهی پیدا کرد. آنچه بیش از همه در کنار مسئله هند، خواب دیوان‌ سالاران بریتانیا را آشفته می‌ ساخت، نفت ایران بود.

وزارت دریاداری به صراحت خاطر نشان می‌ ساخت که نفت ایران مهمترین منبع تهیه سوخت ناوگان نیروی دریایی انگلستان است. به تصریح دریاداری غیر از نفت جنوب، منابع دست نخورده دیگری در ایران وجود داشتند که انگلیس باید بر آنها تسلط می‌ یافت؛ یکی از این منابع در نواحی شمالی ایران واقع بود که وزارت دریاداری حتی حاضر بود به قیمت اعزام نیروی نظامی، آن را تحت تسلط خود در آورد. اما با وجود قوای میرزا کوچک خان، این سناریو، به رؤیا شباهت داشت. در اینجا بود که سناریوی دیگری شکل گرفت: کارمندان محلی سفارت انگلستان در تهران، توصیه کردند، انگلستان باید از الیگارشی قاجار که حاکم بر ایران است، فاصله گیرد تا اعتماد برخی از محافل داخلی این کشور را به خود جلب نماید. بنابراین نورمن وزیر مختار جدید انگلستان تصمیم گرفت نخست‌ وزیر وقت یعنی میرزا حسن خان وثوق‌ الدوله را به رغم حمایت شخص کرزن از او، سرنگون سازد. تصمیم بعدی این بود که بین صفوف جنگلی ها اختلاف افکنند. این مأموریت بر عهده سردار فاخر حکمت نهاده شد؛ حکمت از این مأموریت پیروز خارج شد. از آن سوی تصمیم بر این گرفته شد تا جنبش شیخ محمد خیابانی در آذربایجان را که صبغه ای کاملاً ضد انگلیسی داشت، در هم فروپاشانند. راه حل قضیه بسیار آسان بود: باید تبلیغ می‌ شد، این افراد از مرام و مسلک بلشویسم حمایت می‌ کنند، با اینکه هر دو تن در کسوت روحانیت بودند، نیز باید عده‌ ای بویژه در صفوف جنگلی‌ ها دست به اقدامات افراطی می‌ زدند، تا توده های مردم را از جنبش میرزا جدا سازند.

عده‌ ای از مأمورین بومی انگلیسی ها در گیلان این رسالت، یعنی ایجاد شکاف در صفوف جنگلی ها را عهده‌ دار شدند. اندکی بعد از اختلاف افکنیِ سردار فاخر حکمت و دسیسه‌ های بریتانیا، به روایت یحیی دولت آبادی، خانه‌ های مردم به تاراج رفت؛ اموال متمولین و ملاکین، مصادره یا به آتش کشیده شد؛ به عنوان کمونیسم جان و مال و ناموس مردم مورد هجوم واقع شد؛ نهاد خانواده مورد حمله واقع شد؛ و خلاصه اینکه فضایی از رعب و وحشت شکل گرفت تا ضرورت استقرار امنیت و حفظ نظم را با اتکای به یک دیکتاتور موجه سازند؛ و این تحولات البته باعث انزوای کوچک خان گردید. این در حالی بود که میرزا، از سوی دولت جدید التاسیس شوروی هم، مهری نمی‌ دید. به واقع او آمادگی داشت بعد از مدتی تجربه همکاری سست بنیان، راه نفوذ بلشویک ها را هم در شمال کشور مسدود سازد. از سویی از مدت ها قبل عنوان می‌ شد، قرارداد ۱۹۱۹ را که باعث نفرت ایرانیان از انگلستان شده بود باید ملغی ساخت؛ مضافاً اینکه این قرارداد بهانه‌ ای برای تبلیغات ضد انگلیسی در ایران شده بود.

در این مقطع، استراتژی انگلیسی ها این بود که اگر شوروی شمال ایران را به اشغال خود درآورد، آنها با حمایت از شیخ خزعل و والی پشتکوه، پیمانی برای حفظ موجودیت خود و صیانت از منابع نفتی خوزستان منعقد سازند. اما نهایت آرزوی آنان استقرار دولتی بود که کاملاً در خدمت منافع امپراتوری باشد؛ با پول مردم ایران منابع نفتی را که انگلیس متعلق به خود می‌ دانست، حفاظت نماید و البته مانع بهانه‌ جویی شوروی برای اعمال نفوذ در کشور شود. راه حل موضوع به طور کلی در یک سیاست خلاصه می‌ شد: استقرار دولتی دست نشانده با اتکا به قدرت نظامی برای حفظ منافع آنان در ایران.

برای این منظور یک روزنامه نگار به قول خودشان «بی سر و پا» را نامزد کردند و او هم کسی جز سید ضیاء الدین طباطبایی نبود.

سید ضیاء، جوانی جاه‌طلب بود که تلاش می‌کرد خود را به رأس هرم قدرت نزدیک سازد، اما اعیان و اشراف ایران به دیده تحقیر در او می‌نگریستند. احمد شاه به شدت از وی متنفر بود و او را روزنامه‌نگاری حقیر اما بی مبالات می‌دانست که تازه به دوران رسیده است و می‌خواهد برای دربار وی نقش یک معلم مدرسه را بازی کند. رضاخان همکار اصلی سید ضیاء در کودتا، از او هم حقیرتر بود. به دید وابسته نظامی بریتانیا، رضاخان با اینکه از نفوذ زیادی در سربازان خود برخوردار بود، اما فردی بی‌ سواد و فاقد دانش نظامی حتی متعارف ارزیابی گردید. به همین دلیل در شرایط عادی، ارجاع شغلی فراتر از صاحب منصبیِ جزء دیویزیون قزاق به وی، نامناسب تشخیص داده شد. با این وصف نورمن قصد داشت این قزاق بی‌ سواد را وارث نامشروع مشروطه ایران کند.

برای این اقدام، نیروی قزاق تحت فرماندهی رضاخان از حمایت مالی بانک شاهنشاهی، مهمترین ابزار تسلط سرمایه مالی انگلستان بر ایران و نماینده الیگارشی مالی بریتانیا در این گوشه دنیا برخوردار گردید. در اهمیت موضوع همین بس، که این بانک شعبه‌ ای مهم در رشت داشت. بانک شاهنشاهی به مثابه نمادی از تسلط سرمایه مالی بریتانیا بر ایران به هنگام جنبش میرزا کوچک خان، یکی از نخستین اهداف حملات جنبش جنگلی ها بود. بعد هم با پول بانک شاهی و دسیسه های ریز و درشت به منظور اختلاف‌ افکنی در صفوف جنگلی ها بود که رضا خان موفق شد کوچک خان و نیروهای همراه او را شکست دهد. این سری پیروزی ها، بعد از کودتا انجام شد و انگلیسی ها آن را ضربه‌ ای خرد کننده بر شوروی ها تلقی کردند، اما به‌ واقع ضربه اصلی را بر یکی از مهمترین جنبش های اسلامی وارد کردند. از این به بعد، رضاخان بیش از پیش کانون توجه محافل انگلیسی واقع شد. به بانک شاهنشاهی اجازه داده شد، وامی در اختیار او قرار دهد، زیرا به زعم آنان، وی مانع از این شده بود تا تبلیغات کمونیستی در ایران به جایی برسد؛ هیاهوی بیهوده‌ ای که خود عامدانه به آن دامن می‌ زدند، تا اذهان را از مسئله اصلی یعنی استقرار دولت دست‌ نشانده منصرف سازند.

در اینجا بود که نقشه‌ های لازم برای مضمحل ساختن حکومت قاجار بیش از پیش سرلوحه کار قرار گرفت. رضا خان توانسته بود قوای قزاق خود را ابزار سرکوب مردم ایران و تضمین سرمایه‌ گذاری بانک شاهنشاهی و شرکت نفت انگلیس و ایران سازد. نیرویی که او تشکیل داد، قادر نبود با هیچ دشمن خارجی مقابله نماید، کما اینکه سال ها بعد ارتش او به هنگام هجوم متفقین به ایران، حتی بدون شلیک گلوله‌ ای، دود شد و به هوا رفت. اساساً قوای تحت فرماندهی او برای این منظور خلق نشده بود. این ارتش برای آن شکل گرفته بود تا ثبات داخلی را به منظور تأمین سرمایه‌ گذاری های بلند مدت نفتی انگلیس، فراهم سازد. یک ضلع کودتای رضا خان، مسئلۀ نفت، ضلع دیگر آن دولتی نظامی با اتکای به قوه قهریه، و ضلع سوم آن سرکوب مردم بود. در این مسیر رضا خان تلاش کرد، نهادی را سرکوب کند که همیشه در مواقع ضروری از تمامیت ارضی کشور حمایت می‌ کرد و با احکام جهاد خود راه تسلط بیگانگان بر شئونات کشور را مسدود می‌ ساخت. این خیانت بار ترین اقدام رضا خان بود. او نیرویی را که قدرت فزاینده‌ ای در هدایت مردم برای حفظ تمامیت ارضی کشور داشت، از میدان بیرون راند و نتوانست به جای آن هیچ نهادی را جایگزین سازد. به طوری که وقتی جنگ دوّم جهانی شکل گرفت و قدرت های بزرگ باز هم بی‌ طرفی ایران را نادیده گرفتند و به این کشور لشکرکشی کردند، ارتش پوشالی او زودتر از همه سپر انداخت و فرار را بر قرار ترجیح داد. اگر سازمان روحانیت دست‌ نخورده بود، اگر اینان از صحنۀ تصمیم گیری حذف نشده بودند، چه‌ بسا می‌ شد بار دیگر مثل زمان شورش بر امتیازنامه رویتر، جنبش ضد رژی، و انقلاب مشروطیت، مردم را به میدان کشاند. اما همان سیاست خائنانه دوره مشروطه که عامدانه و با اهدافی از پیش تعیین شده، می‌خواست اینان را از صحنه خارج سازد، دیگر بار باعث منزوی شدن این قشر مهم اجتماعی شده بود.

در این دوره بود که انگلیسی ها از رضاخان، این قزاق بی‌ سواد، بیسمارک و امپراتور میجی و پطر کبیر ساختند، او را تا حد نادر شاه افشار ارتقا دادند، شعرا در مدحش شعر سرودند، خوانندگانی مثل عارف قزوینی به افتخارش کنسرت دادند و تصنیف مرغ سحر اجرا کردند و نسل دوم روشنفکرانِ بعد از مشروطه، مثل علی اکبر خان داور، علی دشتی و امثالهم، زمینه های ایدئولوژیک استقرار او بر سریر سلطنت را مهیا ساختند. اینان از ضرورت «استبداد منور» سخن به میان آوردند، مشروطه و شعارهای آن را به باد سخره گرفتند، تجدد ایران را در گرو تسلط دیکتاتوری دانستند تا مردم را «به زور تو سری» اروپایی کند، روزنامه هایی مثل مرد آزاد، نامه فرنگستان و شفق سرخ راه را برای فراگیر شدن این تفکر فراهم ساختند؛ مردم را ترساندند که اگر رضاخان برود

غول کمونیسم ایران را خواهد بلعید و آنگاه دیگر نه نظم باقی خواهد ماند، نه امنیت و نه مذهب. عملاً از درون این اندیشه، نظریۀ دیکتاتور زورمند مرتجع زاده شد که کاملاً با سناریوی انگلیسی ها سنخیت داشت.

این گرایش البته ریشه‌ ای پابرجا درخارج از کشور داشت. در انگلستان چمبرلین وزیر خزانه‌ داری و ستایشگر موسولینی، همیشه می‌ گفت، اگر بنا باشد بین هرج و مرج و دیکتاتوری یکی را انتخاب کند، این انتخاب قطعاً دیکتاتوری خواهد بود؛ اما وی نگفت در مورد ایران این سیاست های رسمی و غیر رسمی انگلستان بود که باعث هرج و مرج، بویژه در دورۀ بعد از مشروطه شد و این همه برای آن صورت گرفت تا ضرورت استقرار دیکتاتوری در کشور را توجیه نمایند. در ایران وزیر مختار وقت انگلستان بعد ازکودتا، یعنی سر پرسی لورن ویژگی های موسولینی را در رضا خان می دید، و طرفه آنکه مطبوعات طرفدار سردار سپه، همزمان به این توهم دامن می زدند.

امریکایی ها هم به کودتا با دیده تحسین نگریستند، به نظر آنان انگلستان با سیاست های خود در ایران می‌ توانست محیطی مساعد برای سرمایه گذاری های کشورهای غربی بگشاید و ثبات و امنیت سرمایه را تضمین نماید. امریکا تلاش می‌ کرد از فضای بدست آمده برای گسترش نفوذ خود در ایران بهره برداری کند و به سیاست کلی خود که توسعه‌ طلبی با هزینه‌ های کم بود، جامۀ عمل بپوشاند، اما این امر تا زمانی که رضا خان بر اریکۀ قدرت تکیه زده بود، میسر نشد و اقدامات او نشان داد که تحلیل امریکایی ها تا چه میزان کودکانه و ساده‌ انگارانه است. به این شکل بود که حکومتی بی‌ ریشه را بر مردم ایران تحمیل کردند و مقدرات امور مردم را به دست مردی سپردند که با تحقیر و سرکوب مردم، برنامه های خود را عملی ساخت و روز کارزار از میدان گریخت و کشور را به بیگانه سپرد. مردی که در برابر مردم خود گردن فرازی می‌ کرد، با کوچک‌ ترین ضربه در برابر بیگانه، سپر انداخت. این بود سرنوشت موسولینی، ناپلئون بناپارت، پطرکبیر، میجی و بیسمارک تحمیل شده به ملت ایران. این حادثه نشان داد که پوتینِ نادر شاه تا چه اندازه برای پای رضا خان گشاد است! (۴)

دخالت انگلیس در کودتا شامل هفت نکتۀ زیر بود. (۵)

۱. پاک کردن راه. به توصیه آیرونساید و نورمن، احمد شاه در اواخر اکتبر ۱۹۲۰، افسران قزاق روسی را برکنار کرد. آیرونساید، روس‌ ها را از نظر نظامی، ناتوان، فاسد، و بلشویک‌ های بالقوه می‌ دید و او به دنبال ایجاد فرماندهی بریتانیا بر نیروهای مسلح ایران بود که در نظر گرفته شده بود. در رابطه با قرارداد ۱۹۱۹، نورمن در پیامی به لندن گفت: «اخراج افسران روسی و کنترل مجازی توسط افسران انگلیسی، تنها نیروی نظامی منظم در ایران، عملاً ما را از نوسان های سیاست داخلی ایران مستقل می‌ سازد و در غیاب تحولات خارجی، اجرای تدریجی توافق [۱۹۱۹] را تضمین می‌ کند». (۶)

۲. کمک نظامی. انگلیسی‌ ها به قزاق‌ ها و ژاندارمری گماشته شدند تا به آموزش آنها کمک کنند و برای ارتش ملی آماده شوند. سرهنگ دوم هنری اسمیت به عنوان سازمان دهنده یک نیروی نافرجام ژاندارمری آذربایجان و به عنوان افسر مسئول آموزش قزاق‌ ها در قزوین در زمستان ۱۹۲۰-۱۹۲۱ قابل توجه بود. خود آیرونساید به این روند علاقه مند شد و رضا را برای ترفیع انتخاب کرد. قزاق‌ های قزوین از انبارهای انگلیسی مسلح و مجهز شدند، و از پول انگلیس حقوق می‌ گرفتند. (۷)

۳. لندن دولت جدید را پیشنهاد می‌ کند. در ۱۵ ژانویه، کرزن که از ضعف سپهدار نسبت به شوروی و فشار کابینه برای تخلیه سریع ایران عصبانی شده بود، به نورمن گفت که دولت قوی ایجاد کند، «به منظور انجام امور کشور از تهران و یا ضرورت تخلیه پایتخت، و برای ایجاد یک نقطه تمرکز در اصفهان». (۸) در حالی که هیچ مدرکی از بریتانیا وجود ندارد که کودتا ناشی از خواست کرزن باشد، موضوع تا حدی به این بستگی دارد که زیردستان چقدر خواستۀ کرزن را درونی کرده‌ اند. مقامات بریتانیا به طور مستقل به کودتا کمک کردند.

۴. هماهنگی. انگلیسی‌ ها به عنوان واسطه بین سید ضیاء و قزاق‌ ها عمل می‌ کردند. گزارش‌ های همزمان، والتر الکساندر اسمارت، وزیر شرقی هیئت را بعنوان «محرم کل جریان» نامیدند. علاوه بر سرهنگ دوم اسمیت و دبلیو جی گری (که هر دو به دخالت خود اعتراف کردند)، ویکتور مالت و کاپیتان سی جی ادموندز نیز ممکن است در این کار دخیل بوده باشند. (۹)

۵. دعوت از قزاق‌ ها به تهران. نورمن اطلاع قبلی از کودتا را انکار کرد، اما نقش مهمی در معرفی قزاق‌ های رضا به تهران داشت. او کار اسمیت با قزاق‌ های قزوین را که در ۲۴ ژانویه ۱۹۲۱، به کرزن گزارش داد، تحسین می‌ کرد. نورمن در ۸ فوریه با اسمیت ملاقات کرد و پیشنهاد کرد که قزاق‌ های سرکش تهران را با نیروی منظم‌ تر قزوینی جایگزین کنند. او امیدوار بود که سردار همایون فرمانده قزاق تهران و سردار مخصوص زیردستش، بتوانند همزمان از سمت خود برکنار شوند.

نورمن گزارش داد: «سرهنگ اسمیت این پیشنهاد را تأیید کرد و قصد داشت ژنرال رضا خان، یکی از بهترین افسران خود را برای این کمک ها، به تهران بفرستد». (۱۰)

۶. دستیابی به انطباق ایران. نورمن در بدو تولد دولت سید ضیاء نیز به عنوان قابله خدمت می‌ کرد. در ۲۰ فوریه ۱۹۲۱، نورمن که شنیده بود قزاق‌ ها به تهران نزدیک شده‌ اند، «کسی را به دنبال ژنرال وستدال، رئیس پلیس سوئدی فرستاد و سعی کرد، اهمیت آنرا برای او مشخص کند که در صورت ورود قزاق ها به شهر، افرادش خود را به وظیفۀ حفظ نظم عمومی محدود کنند و در هیچ جنگی که ممکن بود رخ دهد، شرکت نکنند». نورمن فردای آن روز که رضا و ضیا «عملاً بدون ضربه‌ ای» تهران را تصرف کرده بودند، در پیامی به لندن گفت: «امروز صبح شاه را دیدم و به او توصیه کردم که با رهبران جنبش وارد رابطه شود و خواسته‌ های آنها را بپذیرد. من توانستم به او در مورد امنیت شخصی‌ اش اطمینان دهم و اگر چه ترسیده بود، اما از مهاجرت صحبت نکرد». (۱۱) احمد شاه سپس سید ضیاء را به نخست وزیری و رضا را به فرماندهی نظامی (سردار سپه) منصوب کرد.

۷. وکالت از ضیاء. نورمن مشتاقانه از رژیم جدید حمایت کرد. با وجود لغو فوری قرارداد کرزن توسط ضیا، امضای معاهده شوروی، و دستگیری بسیاری از ایرانیان طرفدار بریتانیا، نورمن گزارش داد که دولت ضیا، «با نهایت رضایت از سوی جامعۀ بریتانیا در اینجا بعنوان مساعدترین دولت برای منافع بریتانیا که می‌ توانست بوجود بیایید، مورد استقبال قرار گرفت». و او درخواست حمایت کرد. «نظر کلی در اینجا، که من با آن موافقم، این است که ایران اکنون آخرین فرصت خود را دارد و اگر از دست برود، هیچ چیز نمی‌ تواند کشور را از بلشویسم نجات دهد». شور و شوق نورمن، توخالی است. او که عمیقاً از شایعاتی مبنی بر اینکه او کودتا را برنامه ریزی کرد، ناراحت بود، (۱۲) احتمالاً سعی می‌ کرد بهترین چهره را در موقعیتی که کنترل کمی بر آن داشت، نشان دهد.

ادامه دارد.

زیرنویس ها:

۱- جمال صفری پیشگفتار جلد ۷ کتاب مصدق، نهضت ملی و رویدادهای تاریخ معاصر ایران ص ۱۲

۲- همان پیشین ص ۴۶۵

۳- جمال صفری پیشگفتار جلد ۹ کتاب مصدق، نهضت ملی و رویدادهای تاریخ معاصر ایران ص ۴۷

۴- جمال صفری جلد ۷ کتاب مصدق، نهضت ملی و رویدادهای تاریخ معاصر ایران ص ۴۸۹ تا ۴۹۸

۵- به نقل از: از مقاله قدرت استعماری و دیکتاتوری: بریتانیا و ظهور رضاشاه، ۱۹۲۱-۱۹۲۶ از مایکل زیرینسکی، ترجمه حنیف یزدانی، در لینک پائین

قدرت استعماری و دیکتاتوری: بریتانیا و ظهور رضاشاه، ۱۹۲۱-۱۹۲۶

…..

۶- Norman, 28 October 1920, T. 711, C9884/56/34; DBFP, ser. 1, 13:618 If.; Ironside, High Road to Command, 135-46.
پیش از این، رضا با فرمانده قزاق استاروسلسکی دعوا کرده بود، “خودش [بر برکناری اش اصرار کرده بود] و هنگامی که خبر برکناری او شنیده شد، بسیار پرشور بود” ، ویلبر، رضا شاه، ۱۲-۱۵. ویلبر و آوری (ایران مدرن، ۲۱۹) هم عقیده دارند که رضا نقش کلیدی در برکناری کلنل کلرژ، سلف استاروسلسکی، تحت الهام بریتانیا در سال ۱۹۱۸ داشت.

٧- Norman, Tehran, 3 March 1921, D. 29, FO 37116403; Ironside, High Road to Command, 147-78;
آیرونساید کاپیتان رضاخان را فرمانده قزاق کرد. سرهنگ دبلیو جی گری گزارشی از نقش خود در کودتا ارائه کرد.
“Recent Persian History,” Journal of the Royal Central Asian Society, 13 (1926): 29 passim.

٨- Curzon, 15 January 1921, E667/2/34; DBFP, ser. 1, 13:698.

٩- Oliphant, memorandum of conversation with Dickson, May 1921; Dickson
; دیکسون در ۱۴ می ۱۹۲۱ به کرزن نوشت، که اسمیت خودش در مورد نقشش به او گفت، FO 37116427. اسمارت سابقه اقدام مستقل داشت. ونسا مارتین، یکی از شاگردان E. G. Browne، خاطرنشان کرد که در سال ۱۹۰۶ او «با آنچه [او] به عنوان یک آرمان لیبرال قانون اساسی می‌دید، دوست بود»، و او معتقد بود که احتمالاً به‌طور خصوصی، کودتاگران را در قلهک تشویق می‌کند. Islam and Modernism, 92; همچنین رجوع کنید به Emile Lesueur, Les Anglais en Perse (Paris, 1922), 148-53; ، Grey, “Recent Persian History”; Wright, English Amongst Persians, 180-84. In a letter to Norman, 27 February 1923,، اولیفانت از مالت به خاطر سرگرم کردن ضیا انتقاد کرد، زیرا مالت در جریان کودتا در سفارت حضور داشت، FO 800، Oliphant papers Pe/23/6

ادموندز که برای دبیری شرق در تهران پیشنهاد شده بود توسط لورین وتو شد، او خاطرنشان کرد: “به نظر می رسد ادموندز در کودتای سیدضیاء قاطی شده است.” FO lOll, II, 14فوریه ۱۹۲۲.

١٠- Norman, Tehran, 24 January T. 56, and 1 March 1921, D. 31, FO 37116403.
Farid Ansari, [18/03/2025 01:24]

١١- Norman, Tehran, 21 February T. 121, and 1 March 1921, D. 31, FO 371/6401, 6403.

١٢- Norman, Tehran, 3 March 1921, T. 135, FO 37116401 ;
نورمن ناراحتی خود را به دکتر ساموئل جردن، رئیس کالج آمریکایی تهران در ۲۵ فوریه ابراز کرد.
Jordan to Speer, 25 February 1921, PHS, RG-91-3-18.

رضا شاه مستبد بود نه ملی گرا/ (کودتای دوم رضاخان) (۵)، نویسنده فرید انصاری دزفولی

https://enghelabe-eslami.de/68559/

{درست یکسال بعد از کودتا یعنی در سوم اسفند ۱۳۰۰ خورشیدی، به اصطلاح رضاشاه ملی گرا، ابلاغیه رسمی صادر و اعلام می دارد که مسبب حقیقی کودتا منم و بطور جدی از بحث روی این موضوع مهم تاریخی جلوگیری کرد. دراین ابلاغیه بلند بالا رضاخان، صراحتا اظهار می‌کند که «بی‌جهت اشتباه نکنید و از راه غلط، مسبب کودتا را تجسس ننمایید. با کمال افتخار و شرف، به شما می‌گویم که مسبب حقیقی کودتا منم و با رعایت تمام معنا، این راهی است که من پیموده‌ام و از اقدامات خود، ابدا پشیمان نیستم».}

در چهار مقاله قبل در مورد مفهوم ملی گرائی ایرانی و کودتای اول رضاخان توسط انگلیسی ها به روشنی و با سند و مدرک بطور آشکار چرائی و ماهیت کودتای انگلیسی را توضیح دادیم. در ادامه مطلب در مورد کودتای دوم رضاخان توسط انگلیسی ها توضیح خواهم داد آما قبل از آن قدری شرایط قبل از کودتای دوم رضاخان را شرح خواهم داد.

گفته شد که سوم اسفند ماه سال ۱۲۹۹ خورشیدی تهران با بهت و اضطرابی ناشناخته روز خود را آغاز کرد. شب پیش از آن، صدای شلیک چند تیر توپ و هیاهوی سوارانی که در کوچه‌ها و گذرها به شتاب می‌تاختند. در صبح چهارم اسفند، مردم حضور نظامیان مسلح و اسلحه بدست را در معابر و چهارراه‌های اصلی و مراکز دولتی و نظامی شهر مشاهده نمودند و دیری نکشید تا دریافتند «رضاخان میرپنج» تهران را با دو هزار و پانصد تن از نیروهای قزاق به تسخیر خود درآورده است.

رضا خان برای آن که قدرت و هیبت خود را به همگان نشان دهد، اعلامیه‌ای در نه ماده صادر کرد که در سر‌آغاز آن، این عبارت تند و آمرانه خودنمایی می‌کرد: «حکم می‌کنم» این اولین جمله‌ای بود که رضاخان خطاب به آحاد ملت ایران ادا نمود و از آن پس، هر چه کرد، بر مبنای همان عبارت کوتاه بود؛ «حکم می‌کنم»!

از کودتای ۱۲۹۹ تا سال ۱۳۰۴رضاخان با طراحی و انجام ترفند‌های مختلف مثل بلوای نان و بگیر و ببندهای بی محاکمه و تصاحب اموال عشایر و متمولین و صاحب منصبان، و مداخله در امور دولت ها، و ایجاد رعب و وحشت در جامعه، البته تحت حمایت پنهان و آشکار برنامه ریزان انگلیس و به اتکای قوای نظامی زیر دست خود، به آشفتگی‌های اجتماعی و سیاسی آن دوران دامن میزد، تا بتواند شرایط را برای رسیدن به نخست وزیری و سپس ساقط کردن سلسله قاجار از طریق اشغال مجلس فراهم سازد.

بعد از کودتای انگلیسی روزنامه های تهران، موضوع کودتا را مورد بحث قرار می دهند، مقالاتی تند و آتشین انتشار می دادند و نسبت به کودتاگران، قضاوت و داوری می‌کردند، برخی از این نشریات که از پشت پرده کودتا مطلع نبودند، نصرت‌الدوله را عامل کودتا دانسته و معرفی می کردند و به او حمله می نمودند. چون در برخی از این مقالات، نسبت به کارکنان کودتا حمله شدید و توهین آمیز می‌نمودند، به رضاخان برخورده بود، لذا درست یکسال بعد از کودتا یعنی در سوم اسفند ۱۳۰۰ خورشیدی، او ابلاغیه رسمی صادر و اعلام می دارد که مسبب حقیقی کودتا منم و بطور جدی از بحث روی این موضوع مهم تاریخی جلوگیری کرد. در این ابلاغیه بلندبالا رضاخان، صراحتا اظهار می‌کند که «بی‌جهت اشتباه نکنید و از راه غلط، مسبب کودتا را تجسس ننمایید. با کمال افتخار و شرف، به شما می‌گویم که مسبب حقیقی کودتا منم و با رعایت تمام معنا، این راهی است که من پیموده‌ام و از اقدامات خود، ابدا پشیمان نیستم». و در پایان، به روزنامه‌نگاران تأکید می‌کند که «صریحا اخطار می‌کنم که پس از این، بر خلاف ترتیب فوق، در هر یک از روزنامه‌ها از این بابت ذکری بشود به نام مملکت و وجدان آن جریده را توقیف و مدیر و نویسنده آن را هم هر که باشد، تسلیم مجازات خواهم نمود».

عبدالله مستوفی دربارۀ مداخلات غیرقانونی و بی رویه رضاخان می نویسد: «تعدی و تجاوزات سردارسپه، و مداخلات بی رویه او در سایر کارهای عمومی، همچنان ادامه دارد، با اینکه قوام السلطنه، در بدو ریاست وزرای خود به متحصنین مجلس وعده کرده بود که عنقریب حکومت نظامی را موقوف خواهد کرد، نتوانسته بود سردارسپه را متقاعد، و به وعده خود وفا نماید. سهل است، بعد از استعفای دکتر مصدق از ایالت آذربایجان، و رجوع کارهای ایالتی آنجا به نظامیان. در تبریز و سایر شهرهای این ایالت هم، حکومت نظامی اعلام شد. گذشته از جاهایی که رسما حکومت نظامی داشت، رفتار نظامیان در کلیه محل هایی که پادگان نظامی برقراربود، نسبت بحکام محل خشن و تحقیرآمیز و مانند رویه روسای قشون خارجی بود، که مملکت را به قهر و غلبه تصرف کرده باشند. مردمی که بحقوق آنها تخطی میشد، قدرت هیچگونه تعرض نداشته، و به عمال قلمی دولت هم که مراجعه می کردند، آنها را از خود بیچاره تر می دیدند. یحیی دولت آبادی با اشاره تهدیدات و رفتار خشونت آمیز رضاخان برعلیه میرزا حسن مشیرالدوله چنین مینویسد: «سردارسپه به سمت وزارت جنگ گهگاه درهیأت وزراء حضور مییابد برای دادن دستورهایی به آنها، که مجبورهستند هر چه امر کند، اطاعت نمایند.

مشیرالدوله درطلیعۀ دستور ریاست خود حفظ قوانین جاری مملکت را، از روی اساس مشروطیت، اوّل وظیفۀ خود دانسته است در صورتی که برای او اختیاری نیست و هر ساعت در تهدید وزیر جنگ و فرماندۀ کلّ قوا است. روزی امیر اقتدار محمودخان انصاری، که گاهگاه به نیابت و نمایندگی از طرف وزیرجنگ درهیأت وزرا حاضرمیشود، به دستور وزیر جنگ با مشیرالدوله در هیأت خشونت میکند و «به او میفهماند که باید کنارهگیری نماید».(١)

شرح کارنامه اعمال و رفتار رضاخان را در مقاطع مختلف از کودتای اول تا کودتای دوم، همچنین از روزی که انگلیسی ها او را آوردند، تا آن زمانی که او را از صحنه سیاسی ایران بیرون راندند و بردند مورد نظر و توجه قرار خواهیم داد تا بیشتر معنای اقتدارگرایانه و تحکم آمیز «حکم می‌کنم» را برای نسل جوان و نسل های آینده روشن سازیم.

در سال ۱۳۰۱، در دوران نخست وزیری احمد قوام، رضاخان، وزیر جنگ می شود، احمد قوام به عنوان نخست وزیر، بعلت کارشکنی های رضاحان و حامیش انگلیس نتوانست کاری انجام دهد و به موفقیتی در امور کشورداری دست یازد. انگلیسی ها از هیچ‌گونه کارشکنی بر علیه دولت قوام توسط سردار سپه و عواملش پروائی نداشتند. نتیجه اینکه چون قوام کاری از پیش نبرد و در کشمکش دائم با رضاخان بود نتوانست به موفقیتی دست یابد. در چنین وضعیتی، احمد قوام نتوانست بیش از هفت ماه در حکومت بماند و روز پنجم بهمن ۱۳۰۱ استعفای خود از نخست‌وزیری را به احمدشاه تقدیم کرد.

پس از سقوط دولت دوم احمد قوام، حسن مستوفی برای پنجمین بار به نخست‌وزیری منصوب شد. در کابینه او، رضاخان، همچنان وزیر جنگ باقی ماند.

عمر دولت حسن مستوفی هنوز به چهار ماه نرسیده بود که مورد استیضاح قرار میگیرد. او روز ۲۱ خرداد ۱۳۰۲، پیش از اینکه استیضاح به رأی گذاشته شود، با گفتن آن جمله معروف «من نه آجیل می‌دهم، نه آجیل می‌خورم» استعفای دولت خود را اعلام کرد و از مجلس بیرون رفت.

حسن مستوفی از جمله شخصیت‌های پاکدامن و خوشنام اواخر قاجار بود.

پس از استعفای حسن مستوفی، حسن پیرنیا برای چهارمین بار نخست‌وزیر شد و رضاخان همچنان وزیر جنگ باقی ماند. همزمان، چهارمین دوره مجلس شورای ملی به پایان رسید، بی‌آنکه انتخابات انجام شده باشد. در نتیجه، مهم‌ترین ماموریت این دولت برگزاری انتخابات مجلس پنجم بود.

از همان آغاز دولت چهارم حسن پیرنیا، رضاخان دیگر قصدش برای تصاحب کرسی صدارت را پنهان نمی‌کرد. پرسی لورن، سفیر انگلیس در شهریور ۱۳۰۲، در گزارشی به لندن نوشت که: «… رضاخان به او گفته است که سیاستمداران یکی پس از دیگری آمده‌اند و رفته‌اند و این تغییر و تبدیل‌ها هیچ نتیجه‌ای نداشته است. امور اداری و مالی کشور همچنان آشفته است. و او که ارتش را سازمان داده و نظم و امنیت را در کشور برقرار کرده، در انتظار فرصتی است تا امور اداری و اقتصادی را هم سروسامان بدهد.» یعنی کودتای دوم را انجام دهد.

از خرداد همان سال ۱۳۰۲ رضاخان در دربار احمدشاه هم جاسوس گذاشته بود و ستوان یکم منصور مزینی، افسر گارد، همه ی کارها، رفت‌وآمدها و ملاقات‌های احمدشاه را مرتباً محرمانه به رضاخان گزارش می‌داد.

در شانزدهم مهر ۱۳۰۲ خبر بازداشت احمد قوام، نخست‌وزیر پیشین، به اتهام دست داشتن در توطئه قتل رضاخان، وزیر جنگ، در تهران مثل توپ صدا کرد. احمد قوام یکی از سیاستمداران زیرک، نیرومند و بانفوذ عصر خود بود. بازداشت او به این صورت، با حکم رضاخان، همه بازیگران سیاسی آن دوره ایران و در رأس آنها شخص احمدشاه قاجار را وحشت زده کرد. همه فهمیدند که مرکز قدرت، نه در کاخ سلطنتی و نه در کاخ نخست‌وزیری بلکه در وزارت جنگ است. سردارسپه در عمل دیکتاتور مطلق ایران شده بود و همه امور را در دست داشت.

حسین مکی در « تاریخ بیست ساله ایران» – جلد دوم – می نویسد: سردارسپه، قوام السلطنه را توقیف کرد (به اتهام توطئۀ قتل سردارسپه). مخالفین سردارسپه مرعوب شده و کابینۀ مشیرالدوله مقاومت خود را در برابر تهدیدات وزیر جنگ از دست داد. سردارسپه پس از دستگیری قوام به وسیلۀ یکی دو نفر از امرای لشکر، رئیس الوزرا و برخی از وزرای دیگر را تهدید کرد که اگر استعفا ندهند چنین و چنان خواهم کرد، و بر اثر همین تهدیدات هم کابینۀ مشیرالدوله تصمیم به استعفا گرفته قبل از ظهر روز ۲۹ میزان ۱۳۰۲ خورشیدی درقصر صاحبقرانیه به حضور شاه رفته استعفانامۀ خود را تقدیم کرد.» (٢)

در فضای ارعابی که وزیر جنگ ایجاد کرده بود تا به نخست وزیری دست یابد، حسن پیرنیا، ادامه کار را ممکن ندید و روز ۲۹ مهر ۱۳۰۲ از نخست‌وزیری استعفا کرد. دولت او تنها چهار ماه دوام آورده بود.
پس از استعفای حسن پیرنیا، احمدشاه از او خواست تا برگزاری انتخابات دوره پنجم مجلس شورای ملی استعفایش را به تعویق بیندازد که پیرنیا نپذیرفت. احمدشاه بار دیگر نخست‌وزیری را به حسن مستوفی پیشنهاد کرد. او هم نپذیرفت. احمد قوام که یک هفته پیش از آن، به تبعید رفته بود. برادر بزرگ‌ترش، حسن وثوق هم که مرد کاردانی بود، به سبب گرفتن رشوه برای عقد قرارداد ۱۹۱۹ از رده خارج شده بود.

احمدشاه با اینکه میدانست سردارسپه نوکر انگلیسی ها است و قانون شکنی و زورگویی می کند ولی چون تمام رئیس الوزرای سابق که مورد اعتمادش بودند حاضر به قبول نخست وزیری نیستند به ناچار به ریاست وزرائی سردارسپه تن داد.

احمدشاه امروز در گفتگو با بصیرالدوله در مورد رضاخان وزیر جنگ گفت این که میگویند «تمام رفتار و اقدامات وزیر جنگ به نقشه سفارت انگلیس است، بر خود من هم پوشیده و پنهان نیست. کاملاً مطلع و مستحضرم که وزیر جنگ نوکر آنهاست. هر چه را که میل آنهاست او انجام میدهد.» وی در ادامه به بصیرالدوله گفت: «الآن کار وزیر جنگ به جایی رسیده که قدرتش از ناصرالدین شاه هم بیشتر شده» است. (٣)

احمدشاه به قول افضل الدین کرمانی چون دید که «میدان عمل از مبارزان کفایت خالی است و صدر وزارت از مبٌرزان سیادت عاطل»، ناچار به ریاست وزرایی سردارسپه تن داد. بدین طریق به قول مرحوم هدایت: «سردار سپه که طبعاً صاحب عزم و رأی قوی بود، عذر مشیرالدوله را خواسته خود کابینه تشکیل داد…» و به روایت مرحوم بهار: «مشیرالدولۀ پیرنیا را از پشت میز ریاست وزرا عذر خواستند و خود زمام امور را بدست گرفتند.» این وقایع در ۶ آبان ۱۳۰۲ (۱۸ ربیع الاول ۱۳۴۲) یعنی قریب ۴ ماه بعد از زمامداری مشیرالدوله بود، و این آخرین زمامداری اوست.». (۴)

اینگونه شد که احمدشاه علیرغم میل باطنی‌اش، چاره‌ای جز صدور فرمان نخست‌وزیری به‌نام رضاخان نیافت و این فرمان را روز چهارم آبان ۱۳۰۲ امضاء کرد و کمتر از یک سال پس از بازگشتش از سفر قبلی، فوراً به تدارک سفر اروپا پرداخت. سفر شاه بیشتر از همه رضا خان را خوشحال کرد. زیرا او در پی این بود از خاندان قاجار خلع ید کند تا خود بتواند شاه کشور شود. در واقع احمدشاه پی به اهداف رضاخان و انگلیس برده بود که رضاخان می خواهد یک‌بار دیگر کودتا کند و این‌بار شاه و ولیعهدش را به زندان بیندازد. او حتی به پرسی لورن، سفیر انگلیس، گفته بود که ترجیح می‌دهد روزی که رضاخان کودتا می‌کند، او در ایران نباشد.

با رفتن سفر بی بازگشت احمد شاه و رئیس الوزرا شدن رضاخان اکنون او عملاً دیکتاتور ایران است. یک ماه پس از انتصاب رضاخان به ریاست وزراء، کرنفلد چنین گزارش می کند:« رئیس الوزرا درانتخاب افراد برای پست های مهم به ندرت شایستگی و لیاقت اشان را در نظر میگیرد.» وی می افزاید :رضا خان در ٢٢ نوامبر، درمراسم افتتاح نمایشگاه صنایع دستی، دو تن از افسران پلیس را به شدّت کتک زد؛ چون به او خوب سلام نداده بودند. حادثۀ مشابهی در ۲۴ نوامبر تکرار شد؛ زمانی که رئیس الوزرا وارد وزارت عدلیه می شد، آخوندی که درآن حوالی بود ودر آن جلسه حضورداشت نابینا بود هنگام ورود رئیس الوزرا ازجای خود برنخاست او را کتک می زند (۵)

وابستۀ نظامی آمریکا نیزدرمورد خشونت و بدرفتاری رضا چنین می نویسد: رضاخان، رئیس الوزرای جدید ایران، با اینکه اکنون بالاترین منصب سیاسی را دراین کشوراداره می کند، امّا هنوزنمی تواند اخلاق و رفتار دوران قزاقی خود را کنار بگذارد… وقتی که وزیرجنگ بود، افراد مختلفی را مورد ضرب و شتم قرارمی داد؛ رئیس الوزرا، افسران نظمیه، سردبیران روزنامه ها، افسران نظامی و….از جمله این افراد هستند. دردو هفته گذشته نیز چندین بارافراد مختلف مورد خشم و غضب رئیس الوزرا قرارگرفته اند که درتمام موارد شخص خاطی مستقیماً توسّط جناب رئیس الوزرا کتک زده شده است. همین اخیراً یک افسرپلیس ویک روحانی ، قربانی رفتار خشن وی شده اند. نبود کفّ نفس در شخصیت رضاخان و رفتار خشن او بسیاررقّت انگیز واسفناک است. همین موجب بدگویی دیگران به ویژه اتباع بیگانه می شود. یکی از روزنامه های تهران که از این رفتار رضاخان انتقاد کرده بود به سرعت توقیف شد. برای درک روانشناسی رفتار وی باید فضایی را که وی درآن رشدکرده است بررسی کنیم وبه نحوۀ تربیت وی توجّه نمائیم». (۶)

میرزا محسن معتمد التجار، نماینده تبریز دربارۀ رفتار متجاوزانه رضاخان و یاران نظامی وغیر نظامی او به حقوق مردم بنام « امنیت» که ناقض قانون اساسی است مورد انتقاد قرارداد، وی با نطق تاریخی خود درمجلس هشدار داد که: « حقیقتا خیلی ننگ آور و باعث تاسف است که پس از ١٧ سال مشروطیت و آنهمه قربانیها، که در راه آزادی داده شده، مجبور شویم که در عوض اصلاحات اساسی، از نقض قانون اساسی، و اجرا نشدن سایر قوانین، شکایت کنیم. او می افزاید: دشمنان آزادی واستقلال مملکت، لاینقطع درکارو اتصالا نقشه های خودشان را توسعه میدهند وقریبا روزی میرسد که نه سر میماند و نه دستار. بساط مشروطیت که برچیده میشود، سهل است، استقلال مملکت را هم میبرند…. و حقیقتا در حیرت هستم. اوضاع حاضره را قطعا نمیتوان، مناسب و لایق و سزاوار اطلاق یک حکومت ملی دید….. . و … نمایشاتی میشود، که خیلی اسباب وحشت و پریشانی و نگرانی است. عملیاتی در مرکز مملکت میشود، که بنظر بنده، ممکن است در آتیه خیلی نزدیک، برای مملکت و ملت خطراتی را متوجه سازد. بدون مجوز قانون جرائد را میبندند، و مدیران آنها را توقیف، حبس، تبعید و زجر میکنند، و میزنند. چرا؟ برای اینکه از کثرت ظلم و تعدی و انتخاب اشخاص بد سابقه برای مأموریتها و اختلاسها و هزار مظالم دیگر، تنقید کرده، و دولتیان را براه راست دلالت و نصیحت مینمایند. اینها، عوض اصلاح احوال و مفاسد خودشان، متشبث به نقض قوانین میشوند. آیا برای جلوگیری ازخطرات متصوره، نمایندگان ملت، چه تصمیمی اتخاذ مینمایند … . (٧)

رضا خان بیست و ششمین نخست‌ وزیر احمدشاه بود. عمر متوسط دولت‌ ها در دوران پادشاهی احمدشاه تا پیش از نخست‌وزیری رضاخان تقریباً چهار ماه و نیم بود.

در کابینه‌ ای که رضا خان روز پنجم آبان ۱۳۰۲ به احمد شاه معرفی کرد، وزارت جنگ را همچنان برای خودش نگه‌ داشت و اهرم قدرت را به‌ دست کس دیگری نداد.

رضا پهلوی، نخست‌ وزیر و وزیر جنگ،

حسین دادگر، معاون نخست‌ وزیر،

محمد علی فروغی، وزیر خارجه،

سلیمان اسکندری، وزیر فرهنگ،

محمود جم، وزیر دارایی،

ابوالحسن پیرنیا، وزیر دادگستری،

سرلشکر خدایار خدایاری، وزیر پست و تلگراف،

امان‌ الله اردلان، وزیر فواید عامه،

قاسم صور اسرافیل تبریزی، کفیل وزارت کشور.

احمدشاه قاجار یک هفته پس از امضای فرمان نخست‌وزیری رضاخان، روز یازدهم آبان ۱۳۰۲ برای سومین بار عازم اروپا شد. رضاخان نخست‌وزیر، احمدشاه را تا مرز عراق بدرقه کرد و به تهران بازگشت؛ در غیاب شاه و مجلس، او قدرت بلامنازع کشور شده بود.

پس از بدرقه احمدشاه و بازگشت به تهران، پهلوی با انتشار بیانیه‌ای برنامه دولتش را به اطلاع همگان رساند. خیلی مبهم و کلی: حفظ حقوق مملکت و اجرای قانون. در این بیانیه رضا پهلوی توضیح داد اکنون که ارتش را منظم و امنیت را برقرار کرده، قصد دارد همین نظم و ترتیب را در دیگر وزارتخانه‌ها هم برقرار کند.

ادامه دارد

زیرنویس ها:

(١)- جمال صفری جلد 9 کتاب مصدق ، نهضت ملی و رویدادهای تاریخ معاصر ایران ص 8، به نقل از – یحیی دولت آبادی«حیات یحیی» جلد چهارم– انتشارات: عطّار- ص 249

(٢)- جمال صفری همان جلد 9 ص 9 به نقل از حسین مکی « تاریخ بیست ساله ایران» – جلد دوم – نشر ناشر– 1362 – صص 358 – 357

(٣)- جمال صفری همان جلد 9 ص 55 به نقل از (هروی بصیرالدوله، رضا، دوسال روابط محرمانه احمد شاه در سفارت شوروی، به کوشش مجید تفرشی، تهران، نشر تاریخ ایران،
(1372.صص ١٣٢ تا ١٣۴.) و نگاه کنید به حسن فراهانی «روزشمار تاریخ معاصر ایران ، جلد سوم» – ص 367

(۴)- باستانی پاریزی «مقدّمه و شرح احوال حسن پیرنیا – مشیرالدوله» جلد 1- نشر دنیای کتاب – چاپ پنجم – 1370 – صص 90 – 84 ) –

(۵)- جمال صفری جلد 9 کتاب مصدق ، نهضت ملی و رویدادهای تاریخ معاصر ایران ص 212 به نقل از محمدقلی مجد « از قاجار به پهلوی»،ترجمه: رضا میرزانی، مصطفی امیری – ناشر : مؤسسه مطالعات و |ژوهشهای سیاسی – 1389 – صص 263 – 259

(۶)- جمال صفری پیشین – ص 213

(٧)- جمال صفری پیشین – صص 10- 11

رضا شاه مستبد بود نه ملی گرا/ (کودتای دوم رضا خان) (۶)، نویسنده فرید انصاری دزفولی

https://enghelabe-eslami.de/68849/

کودتای دوم:

دستگاه پروپاگاندای برخی از به اصطلاح جمهوری خواهان و به اصطلاح ملیون ایران تلاش می کند تا بطور مشکوکی بدیهیات تاریخ ایران را دستکاری و تحریف نمایند. یکی از این دستکاری ها در ارتباط با رضا شاه بود و می باشد. آنان نقش مدافع و مداحان استبداد سلطنتی را دارند، و نوشته ها و سخنانی را در فضای مجازی و غیرمجازی که هیچگونه انطباقی با واقعیت تاریخی و مستندات تاریخی در مورد رضاخان میر پنج ندارند، نشر می دهند. آنان با جعل تاریخ، کودتای سید ضیاء و رضاخان را فعالیتی عادی در تاریخ سیاسی ایران جلوه می دهند. برخی پا را فراتر گذاشته اند و رضاخان را ملی گرا و همطراز با محمد مصدق قرار داده اند. اگر وجدان تاریخی مان را فعال نکنیم، در چند سال آینده این ستایش گران استبداد، یا دنباله روان آنان، مدعی خواهند شد که اساساً در سوم اسفند ۱۲۹۹ کودتایی رخ نداده است و از روی خیرخواهی و انسان دوستی انگلیس به رضا خان کمک نموده تا به قدرت برسد.

پر واضح است کمبود وجدان تاریخی در جامعه باعث رونق گرفتن پروپاگاندای پوچ استبدادیان و مداحان استبداد می شود و در نتیجه شرایط برای به قدرت رسیدن استبدادیان مهیا می گردد. از طریق انتقال تجربه ها به جامعه، بویژه نسل جوان و نسل های بعدی است که وجدان تاریخی بیدار می گردد. اگر وجدان تاریخی در دوران انقلاب فعال می شد، هرگز روح الله خمینیِ حامیِ شیخ فضل الله نوری و ابوالقاسم کاشانیِ کودتاچی، روی کار نمی آمد. پس وجدان تاریخی به ما می گوید که باید تجارب منتقل شوند، تا راه و روش مبارزه با استبدادیان گوناگون روشن شود.

در این راستا می باشد که انتقال تجربه تاریخی را برای بیدار کردن وجدان تاریخی، وظیفه خود دانسته ام و تاریخ را آنطور که واقع شده است، بیان می نمایم. جامعه و ملتی که وجدان تاریخی اش ضعیف باشد، به استقلال و آزادی و دمکراسی نخواهد رسید. زیرا از خود نمی پرسیم چرا و به چه علتی در ایران بعد از ۱۵۰ سال تلاش ایرانیان برای اصلاح جامعه و مبارزه بر علیه استبداد و استبدادیان، هنوز حکومت های خودکامه یکی پس از دیگری بر ما حکومت می کنند و به آزادی و دمکراسی نرسیده ایم و در این وضعیت هستیم. این سؤالی است که پاسخ اش را با رجوع به گذشته و نگاهی تاریخی به عملکرد های سیاسی و تفکر کردن سیاسی مان باید جستجو کنیم. با بیدار کردن وجدان تاریخی مان است که می توانیم ذهنیت خود و جامعه را عوض کنیم و به باورهای دمکراتیک نائل آییم. آنگاه دموکراتیک فکر کردن را می آموزیم و دموکراتیک عمل کردن را عمل خواهیم کرد. به تبع آن، هدف مان تنها و صرفاً سرنگونی حکومت های خودکامه نخواهد شد، بلکه هدف مان تأسیس یک جامعه دموکراتیک از شهروندان صاحب حق و حقوق خواهد بود و برای رسیدن به این مهم، لازم می باشد از حکومت خودکامه و توتالیتر حاکم عبور کنیم.

در مطلب پنجم مختصر گونه ای از اقدامات جاه طلبانه و سرکوبگرانۀ رضا خان را از کودتای اول در سوم اسفند ۱۲۹۹ [۲۲ فوریه ۱۹۲۱ میلادی] تا منصوب شدنش به رئیس الوزرائی آوردم. اقدامات رضا خان عمدتاً، توسط انگلستان برنامه ریزی می شدند.

حکومت دیکتاتوری رضا خان با حمایت انگلیس و توافق روسیه شوروی بر سر کار آمد، در قبال آن رضاخان قول داد که منافع «انگلیس و روسیه شوروی» را تضمین کند و ترکیب کابینۀ وی، بیانگر تمایلات و خواسته های هر دو سفارت می باشد.

محمد علی مجد می نویسد: با گذشت زمان، نقش بریتانیا در قدرت بخشیدن و ابقای رضا خان آشکارتر گردید. ویلیام اچ. هورنی‌ بروک، وزیر مختار آمریکا در ایران، در سال ۱۹۳۴ صراحتاً در گزارش خود می‌ نویسد: «فقط همین حقیقت که شاه کنونی تاج و تخت خود را مدیون بریتانیایی‌ ها و اعضای کابینه هم به نوبه خود پُست‌ هایشان را مدیون شاه هستند به تنهایی کافیست که هر ناظر عاقلی را بر آن دارد تا پیش از آنکه باور کند، پسر عموهای انگلیسی‌‌ مان نفوذشان را در پایتخت ایران از دست داده‌ اند، بایستد و چشم و گوش خود را بیشتر باز کند. از این فرصت استفاده کرده و تقریباً به دقت ارتباط اعضای کابینه با بریتانیایی‌ ها را بررسی کرده‌ ام. مطمئن هستم که بیشتر از سه چهارم آنها را قطعاً می‌ توان حامی بریتانیا دانست، البته نه از روی انتخاب، بلکه از روی ترس. با دقت که امیدوارم ماهرانه هم بوده باشد، زیرِ زبان تعداد قابل ملاحظه‌ ای از مقامات ایرانی را درباره موضوع نفوذ بریتانیا کشیده‌ ام. البته به گمانم آنها از بریتانیایی‌ ها، بیشتر از هر خارجی دیگری، نفرت دارند، ولی از آنها می‌ ترسند، و در نهایت احترام به هرگونه توصیه‌ ای که از سفارت بریتانیا صادر شود، عمل می‌ کنند». (۱)

دکتر رسول رئیس جعفری، استاد تاریخ اقتصادی، با رجوع به مستندات مختلف معتقد است که برنامه تغییر حکومت یا تغییر شاه قاجار روی میز انگلیسی ها بوده است.

او می گوید: “«سر پرسی کاکس»، مأمور بین النهرین در تلگرامش به وزارت خارجه انگلستان می‌ گوید، باید در تهران در جستجوی عناصر میانه روی غیر بلشویکی باشیم که معتقدند این کشور تنها با کمک ما نجات خواهد یافت، و ادامه داد: او می‌گوید ما باید معاهدۀ دیگری تدوین کنیم که مجلس آن را بپذیرد و حکومت اعلیحضرت پادشاه بریتانیا بتواند باز هم به ایران کمک کند. کاملاً ممکن است در چنین معاهده‌ ای، تغییر شاه یا تغییر سلسله از ما خواسته شود که البته ما برای انجام این خواسته، درنگ را جایز نخواهیم دانست، یعنی کاملاً برنامه تغییر حکومت یا تغییر شاه روی میز بوده است. وزیر مختار انگلیس در تهران بر اساس این پیشنهاد می‌ گوید، من در حال حاضر سرگرم گردآوری عناصری هستم که «سر پرسی کاکس» در خط مشی اول پیشنهاد کرد و این مشکل‌ تر از آن چیزی است که در لندن تصور می‌ شود. این موضوعی بود که نورمن سفیر بریتانیا در ۲۴ بهمن ۱۲۹۹ عنوان کرده است و می‌ گوید، ممکن است ترک قوای بریتانیا و یا تغییر شاه لازم شود و اگر کارها با نظم پیش روند، بدون مشکلی جدی انجام خواهند شد، اما من به امکان تغییر در سلسله معتقد نیستم، تنها چیز دیگری که می‌ تواند جایگزین دربار فعلی شود، یک جمهوری است که البته من از آن بیمناک هستم که بسیار زود شکل جمهوری شوروی را به خود بگیرد.

انگلیسی ها به صراحت در اسناد رسمی خود عنوان کردند که باید تغییر شاه، ایجاد جمهوری یا یک دیکتاتوری اتفاق بیفتد، یادآور شد: آیرون ساید فرمانده نیروهای نظامی بریتانیا در ایران در دسامبر ۱۹۲۰ برای یافتن آن نیرو وارد قوای نظامی ایران شد، و ۱۷ آذر ۱۲۹۹ به وزارت جنگ نوشت یک افسر ایرانی توانا باید فرماندهی قزاق‌ ها را بدست بگیرد و این موضوع بسیاری از مشکلات را برطرف می‌ کند و به ما مجال می‌ دهد تا با مسالمت و آبرومندی این کشور را ترک کنیم. از سوی دیگر می‌ گوید، می‌ گویند باید مسئلۀ کودتا و خلع سلاح، یک چهرۀ مدنی و یک چهرۀ نظامی داشته باشد. چهرۀ مدنی به سید ضیا طباطبایی که قبلاً ضد بلشویک و مورد اعتماد بریتانیا و روزنامه نگار بوده و سابقه جدی در برخورد با طبقات اشرافی داشته است، رسید”. (۲)

محمّد قلی مجد پژوهشگر ایرانی در کتاب «از قاجار به پهلوی » با استناد به «اسناد وزارت امورخارجه آمریکا»، علل سقوط حکومت مشیرالدوله و صدارت رضا خان را اینگونه بررسی می کند: کرنفلد می افزاید:« سفر شاه از همه بیشتر رضا خان را خوشحال کرد. {در واقع باید بگویم} بر اساس اخبار موثّقی که به من رسیده است او در پی این است که ولیعهد نیز کشور را ترک کند تا با استفاده از این فرصت خود را نایب السلطنه کند. شکّی نیست که روس ها به این قضیه تن نداده و مخالفند». امّا دوران سلطنت قاجارها به سرآمده بود: «رسیدن به ریاست وزرا پایان آمال و آرزوی رضا خان نیست . وی درصدد است سلطنت غیر رسمی کنونی خود را به شاهنشاهی قانونی تبدیل کند؛ البتّه این کار به همین زودی انجام خواهد شد. خانوادۀ سلطنتی نیز متوجّه شده است که به روزهای پایان عمر خود رسیده است. ولیعهد و همچنین سالار السلطان، عموی شاه، صراحتاً به من گفتند که سلسلۀ قاجار نیز محکوم به فناست. در ۱۲ نوامبر ۱۹۲۳ رضا خان اعلامیه ای صادر کرد: « همه می دانند که در یک کشور مستقل هیچ چیز از این بدتر نیست که فردی از آن ملّت به آلت دست عمّال خارجی تبدیل شود یا به بیگانگان اجازه دهد در امور سیاسی کشور دخالت کنند». کرنفلد در این زمینه می نویسد: « کاملاً آشکار است این اعلامیه برای اغفال کسانی منتشر شد که گمان می کنند رئیس الوزرا به مدد سفارت های خارجی به این منصب رسیده است و قرار است آلت دست و در خدمت آنان باشد». روزنامۀ طوفان در این زمینه می نویسد: «این بیانیه با حسن نیّت صادر نشده است؛ صادرکنندۀ آن کسی است که نفوذ سفارت های خارجی در شکل گیری کابینۀ وی مؤثّر بوده است». (رالف اچ، ساپر، نمایندۀ کمپانی سینگر، بریتانیا را عامل اصلی کناره گیری مشیرالدوله معرّفی می کند): «رئیس الوزرای پیشین با شروط قرارداد ما موافقت کرده بود و آن را به هیأت وزرا و میلسپو نیز ارائه کرده بود و در نظر داشت، ماه آینده این قرارداد را بعنوان لایحه به قوّۀ مقنّنه معرّفی کند. می توان گفت، مخالفت بریتانیا تا اندازه ای در سقوط او نقش داشته است. رضا خان اکنون رئیس الوزرا و عملاً دیکتاتور ایران است. این روزها او در رکاب شاه است و او را تا مرزهای کشور بدرقه می کند. شاه احتمالاً در اروپا خواهند ماند». انگلیسی ها نتوانستند خوشحالی خود را از این وقایع پنهان کنند.

در مجمع سالیانه بانک شاهنشاهی ایران در لندن در دسامبر ۱۹۲۳، سرخیو بارنز، رئیس، با اشتیاق فراوان انتصاب رضا خان را اعلام می کند و می گوید:« شاهنشاه ایران در حال ترک ایران و سفر به اروپا بود». و سپس اضافه می کند: «سال گذشته خبر از پیروزی ای دادم که تشکیلات نظامی سردار سپه به همراه خود آورده و سخن از آرامشی به میان آوردم که سراسر ایران را در نتیجۀ کنترل نظامیان قرار گرفت؛ سردار سپه اکنون با بدست آوردن فضای عمل بیشتر، تلاش می کنند، توانایی اجرایی خود را بیشتر بکار گیرد … و به نظر می رسد که با ارتشی متشکّل از سرداران مردمی و وفادار، ایران به سمت نظمی مستحکم و ثباتی بیشتر پیش می رود که سال هاست ایران هرگز به خود ندیده است». (۳)

بر اساس «اسناد وزارت امورخارجۀ آمریکا» از کتاب محمّد قلی مجد «از قاجار به پهلوی‌»، حکومت دیکتاتوری رضاخان با حمایت انگلیس و توافق روسیه شوروی بر سر کار آمد، در قبال آن رضا خان قول داد که منافع «انگلیس و روسیه شوروی» را تضمین کند و ترکیب کابینۀ وی، بیانگر تمایلات و خواسته های هر دو سفارت باشد که در زیر می خوانید:

رضا خان در ۷ اکتبر ۱۹۲۲ (۱۴ مهر ۱۳۰۱)، استعفای خود را از وزارت جنگ اعلام کرد؛ یک سال بعد از پس گرفتن «استعفای» خود، در نهم اکتبر ۱۹۲۳ (۱۶ مهر ۱۳۰٢)، رضا خان دست به کودتا [یی دیگر] ‌زد. در ۲۸ اکتبر ۱۹۲۳ (۳۰ مهر ۱۳۰۲)، بر مسند ریاست وزرا تکیه زد: « وزیر جنگ بدون در نظر گرفتن مراحل قانونی، قوام السلطنه، رئیس الوزرای پیشین را دستگیر کرده و به زندان انداخته است؛ دستگیری شماری از افراد برجسته نیز انتظار می رود. وزیر جنگ مدّعی است که مدارکی علیه او دارد که ثابت می کنند، قوام در صدد توطئه بوده است. با این حال بسیاری بر این عقیده اند که این تنها بهانه ای است برای سرنگون کردن دولت و حاکم کردن دیکتاتوری بر کشور. اوضاع بسیار وخیم است». بعد از ظهر روز دوشنبه، ۹ اکتبر ۱۹۲۳ (۱۶ مهر ۱۳۰٢)، قزّاق ها منزل قوام السلطنه را محاصره و پس از دستگیری قوام، او را به وزارت جنگ منتقل کردند. یک هفته بعد، زمانی که کرنفلد گزارش خود را می نویسد، وی همچنان در بازداشت به سر می برد. ترس از تکرار حوادث پس از کودتای سوّم اسفند ‌۱۲۹۹ و دستگیری های فراوان، باعث شد که جوّ متشنّجی در شهر حکمفرما گردد. کرنفلد اذعان می کند که اتّهام توطئه که چنین به قوام نسبت داده شده است، تنها بخشی از نقشۀ رضاخان برای رسیدن به نخست وزیری است:

بر اساس گزارش های موثّقی که بدست ما رسیده است، مجازات تعیین شده برای قوام از این قرار‌ است: تبعید از ایران و مصادرۀ بخش قابل توجّهی از اموال وی. من کاملاً مطمئن هستم که اتّهام وارده به ‌قوام هیچ پایه و اساس درستی ندارد و نابجا ست. امّا مجازاتی که برای وی تعیین شده، دقیقاً متناسب با ‌خواسته ها و نقشه های وزیر جنگ است. شاه، یکشنبه بعد از ظهر، ۱۳ اکتبر ١٩٢٣ (۲۰ مهر ۱۳۰۲)، مرا به گفتگوی کوتاهی ‌دعوت کرد به من گفت که وزیر جنگ می کوشد به هر نحو ممکن، پس از سرنگونی دولت مشیرالدوله، ‌به مقام ریاست وزرا دست یابد. از آنجا که وی امیدوار است به هدف خود دست یابد، لذا سعی می کند‌ هر گونه مانعی را از سر راه خود بردارد. ایران به شدّت از نداشتن رئیس الوزرایی کارآمد رنج می برد. ‌اکنون تنها سه تن ممکن است متصدّی این مقام شوند: مستوفی الممالک، مشیرالدوله و قوام السلطنه. ‌از آنجا که مجلس چهارم در آخرین اقدام خود، کابینۀ مستوفی الممالک را ردّ صلاحیت کرد، بعید به ‌نظر می رسد که شاه تا زمان تشکیل مجلس پنجم، او را به عنوان رئیس الوزرا انتخاب کند. ‌مشیرالدوله هم کمترین اشارۀ وزیر جنگ باعث استعفایش می شد. بنابر این، تنها کسی که بحساب می ‌آمد، قوام بود. و همین، برای از میان برداشتن دلیل کافی بود؛ وزیر جنگ نیز همین کار را کرد؛ و دقیقاً ‌با این کار، هم شاه و مشیرالدوله را مرعوب کرد، و هم به آرزویش دست یافت. در رابطه با مصادرۀ ‌اموال قوام می توان گفت که از مدّتها قبل، رضا خان در فکر این کار بوده است؛ حتّی پیش از آنکه دوستانش، توطئۀ قوام علیه جان او را کشف کنند. با توجّه به اینکه وزیر جنگ، همۀ ثروت هنگفتش را ‌از طریق اخّاذی و زورگیری بدست آورد، بدون شک اموالی را هم که دادگاه به عنوان جریمه ‌از قوام می گیرد، به خود اختصاص خواهد داد.

همانطورکه کرنفلد پیش بینی کرد، قوام به شرط اینکه ایران را ترک کند و به اروپا برود، در ۲۲ ‌اکتبر ١٩٢٣ از زندان آزاد شد. پس از تبعید « هیچکس در مورد توطئه ای که به قوام نسبت داده میشد سخن به ‌میان نیاورد وماجرا کاملاً فراموش شد و اصل ماجرا در هاله ای ازشکّ و تردید فرو رفت.» همانطور که ازنوشتۀ کرنفلد برمی آید، مشیرالدوله به شدّت ازرضاخان می ترسید:

«مشیرالدوله ‌اگرچه از معدود سیاستمداران ایران است که می توان ادعای شرافت و پاکدامنی و با فرهنگی ‌کند،امّا به شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت نیز شهرت دارد. این مسامحه و دست به دست ‌کردن او هم ممکن است ناشی از همین شکست اخیر باشد. روابط او و وزیر جنگ روزبه روز بدتر می ‌شود. وزیر جنگ در عمل دیکتاتور مطلق ایران است وهمۀ امور را در دست دارد. اقدام اخیر وی در‌زندانی کردن بدون محاکمه قوام، به شدّت به اعتبار و حیثیت کابینۀ فعلی لطمه زده است. مشیر‌الدوله آشکارا ازگرفتن تصمیمی قاطع دراینباره واهمه دارد.»

مشیرالدوله در ۲۲ اکتبر ۱۹۲۳ (۲۹ مهر ۱۳۰۲) از کار کناره گیری کرد: « شب گذشته رئیس الوزرا استعفای خود را ‌تقدیم کرد که مورد پذیرش شاه قرار گرفت. وزیر جنگ از سوی انگلیسی ها حمایت می شود، از هر ‌وسیله ای برای فشار آوردن به شاه استفاده می کند، تا او را به نخست وزیری منصوب کند». گوتلیب نیز در مورد کناره گیری مشیرالدوله در ۲۲ اکتبر ۱۹۲۳ (۲۹ مهر ۱۳۰۲)، چنین اظهار نظر می کند: «کاملاً روشن است ‌که رضا خان، وزیر جنگ، به ریاست وزرا منصوب می شود». تلگرام کرنفلد در ۲۹ اکتبر ١٩٢٣ (۶ آبان ۱۳۰۲) از این ‌قرار است: «رضا [خان ]‌ به منصب ریاست وزرا دست یافت. وی هنوز تشکیل کابینه نداده است. ‌شاه در چهارم نوامبر ١٩٢٣ (۱۲ آبان ۱۳۰۲) عازم اروپا می شود. رضا خان همواره مورد حمایت بریتانیا بوده است، امّا ‌هرگز موفّق نشده بود، اطمینان روس ها را جلب کند … . تا وقتی که روس ها مخالف نخست وزیری ‌او بودند. شاه به خوبی توانست در مقابل فشارهای وی ایستادگی کند. برای از میان بردن این مخالفت ‌ها، وی کاملاً آماده بود که هرگونه تضمینی که روس ها مطالبه کنند، بپردازد».

گوتلیب در این باره می نویسد: «من کاملاً مطمئن هستم که رضا خان دیروز به سفارت شوروی ‌رفت تا ایشان را متقاعد کند، برای تشکیل کابینه تحت ریاست خود، از وی حمایت کنند و مقامات ‌شوروی نیز به دو شرط حاضر شدند از وی حمایت کنند. اوّل این که چندین تن از ملیّون را وارد ‌کابینه خود کند؛ دوّم، منافع روسیه در شمال ایران را کاملاً تضمین و قبول کند … . گفته می شود، ‌رضا خان به هر دوی این خواسته ها تن در داده است …». کرنفلد در نوشته های خود توضیح بیشتری ‌در این زمینه می دهد و همانطور که پیش از این ذکر شد، پس از تبعید قوام السلطنه به دست رضا خان، ‌مشیرالدوله استعفا داد: «اگر شاه نمی دانست که سفارت روس به نخست وزیری رضا خان رضایت ‌ندارد، وزیر جنگ در کار خود عجله نمی کرد. وزیر جنگ نیز به هر طریق برای مصالحه با سفارت ‌روس فرصت را از دست نمی دهد. زمانی که شاه متوجّه شد، هیچ قدرت خارجی از او حمایت نمی ‌کند، تسلیم شد و ۲۸ اکتبر ١٩٢٣ [۵ آبان ۱۳۰۲] رضا خان را به ریاست وزرا منصوب کرد و در همین زمان اعلام کرد، ‌برای معالجه، کشور را به مقصد اروپا ترک خواهد کرد».

در ۲۹ اکتبر ۱۹۲۳ (۶ آبان ۱۳۰۲)، رضا خان کابینه خود را معرّفی کرد: «مطالعۀ سوابق اعضای کابینه، ملاک ‌های انتخاب رئیس الوزرا را کاملاً روشن می سازد و شکّی در این زمینه باقی نمی گذارد. آشکار ‌است که وی امیدوار است هر دو سفارت را از خود راضی کند؛ دو قدرتی که به او کمک کردند تا به ‌خواستۀ خود برسد. مدیرالملک، یکی از دوستان کاملاً شناخته شدۀ انگلیسی ها، به تازگی بعنوان رئیس معاونتِ خواربار در وزارت مالیه برگزیده شده است. از سوی دیگر، روس ها احتمالاً به ‌ذکاء الملک گرایش داشته باشند؛ وی در دوران خدمت خود در کابینه مستوفی الممالک بعنوان ‌وزیر خارجه، خوش خدمتی خود را به روس ها بر همگی آشکار ساخت». (۴)

رضا خان پس از مطمئن شدن از استحکام مقام خویش در نخست وزیری و حذف کردن تمام موانع ممکنه، با شتاب هر چه تمامتر در صدد پایان دادن به سلطنت قاجار بود، تا بر تخت سلطنت نشیند و تاج شاهی بر سر نهد. تنها مانعش قانون اساسی مشروطه بود که سلطنت را در اولاد مظفرالدین شاه ثبیت کرده بود. رضا خان و ایادیش روز و شب طرح های مختلف می ریختند تا این مانع را از پیش پای او بردارند. نخست به فکر افتادند تا احمد شاه را راضی به استعفا نمایند. اما بر فرض راضی کردن او به استعفا، سلطنت به برادرش یا یکی دیگر از خانوادۀ اش می رسید. در این صورت مانع برطرف نمی شد. با این حال، رضا خان یکی از رجال دولت را به فرنگ می فرستد تا شاه را تطمیع کند و از او استعفا بگیرد و آن شخص از شاه جواب منفی می شنود، باز می گردد. در نهایت از این نقشه منصرف می شود، به نقشۀ دیگر می پردازند و آن نقشه اینست که ناپلئون بناپارت در فرانسه کشید و از راه ریاست جمهوری موقّتی، دست خود را به اریکۀ سلطنت فرانسه رسانید.

در نوشتۀ بعد، توضیح خواهم داد، چگونه رضا خان، کودتای دوم خود را عملی کرد و خود را شاه خواند.

ادامه دارد.

زیرنویس ها:

(١)- محمدعلی مجد، انتخاب رضاخان به پادشاهی و نقش بریتانیا (در اسناد وزارت خارجه آمریکا)، نشریه مطالعاتی و پژوهشهای سیاسی

(٢)- رسول رئیس جعفری، «نگاهی به فرایندهای قباحت زدایی از کودتاها و تحریف تاریخ ایران» سایت جماران نیوز

(٣)- جمال صفری، مصدق، نهضت ملی و رویدادهای تاریخ معاصر جلد ۹ ص ۱۹- ۲۰

(۴)- جمال صفری، مصدق، نهضت ملی و رویدادهای تاریخ معاصر ایران جلد ۹ به نقل از – محمّدقلی مجد « از قاجار به پهلوی » مترجمین رضا مرزانی – مصطفی امیری – ناشر: مؤسّسۀمطالعات و پژوهشهای سیاسی – ۱۳۸۹ – صص ۲۵۵ – ۲۵۸)

رضا شاه مستبد بود نه ملی گرا/ (کودتای دوم رضا خان) (٧ – بخش پایانی)، نویسنده فرید انصاری دزفولی

https://enghelabe-eslami.de/69405/

کودتای دوم رضا خان:

کودتا، کلمه ای فرانسوی است که در زبان فرانسه، برای تغییر قهری ماهیت و واقعیت یک رژیم سیاسی بکار می رود. این اصطلاح از فرانسه به دیگر زبان ها راه یافته و مورد استفاده واقع شده است و می شود. بنابراین تغییری را کودتا می خوانند که به زور انجام گیرد و حاکمیتی را با زور و سرکوب، جایگزین حاکمیت دیگری نمایند.

کودتا ها یک شکل نیستند. برخی از کودتا ها با “ظاهری قانونی” صورت می گیرند، مثل کودتای رضاخان و یا کودتای پسر رضا خان، محمد رضا شاه، بر علیه دولت قانونی محمد مصدق.

در اصل هدف انقلاب مشروطه تعدیل و تغییر در مناسبات قدرت استبدادی حاکم و مبارزه با خودکامگی شاه بود. با تشکیل نهادهایی نظیر مجلس شورای ملی و تأسیس قانون اساسی و پاسخگو کردن دولت و وزرا در برابر نمایندگان مردم، انقلاب مشروطه سعی در دگرگون کردن نظم سیاسی موجود داشت. این تمایل به دگرگونی، با پس‌ زمینه قوی‌ تر «میل به تغییر» در شرایط زندگی و نوسازی کشور اتفاق افتاد. اما جنگ جهانی اول و حوادث بعد از جنگ جهانی اول موجب شدند تا با وقوع یک کودتا به رهبری استعمار انگلیس، مشروطه شکست بخورد. نتیجه سیاسی کودتا و پس از آن، روی کار آمدن حکومت خودکامۀ رضا خان که با همکاری برخی از روشنفکران ملی‌ گرا و مشروطه‌ خواهان سکولار همراه شد، چیزی جز حکومت خودکامه و خودسرانۀ رضا خان را به همراه نداشت. در واقع در سال‌ های جنگ جهانی اول تا وقوع کودتا و نیز تا به سلطنت رسیدن رضا خان، و مبدل شدنش به رضا شاه، او در طول مدت حکومت خود به تدریج بر استبداد و خودکامگی حاکمیتش افزود. رضاخان از کودتا اول با برقراری اختناق، سرکوب و خفقان سیاسی قدرت خود را بسط می داد؛ بدین معنا که اقشار مختلف جامعه، من جمله اهل قلم، روزنامه‌ نگاران، روشنفکران، سیاستمداران و حتی نخبگان وفادار به بدنۀ دولت، در تنگنا بودند و به‌ طور کلی، او امنیت اجتماعی عموم مردم را در معرض تهدید دائم قرار داد. او چنان استبدادی را برقرار کرده بود که سرکوب فیزیکی، مبدل به سرکوب روانی شد؛ یعنی سرکوب با رعب و وحشت، ذهن افراد جامعه را بخود مشغول کرده بود. با به قدرت رسیدن رضا خان، علی الخصوص بعد از تاجگذاریش، برای اولین بار بعد از انقلاب مشروطه، سرکوب سخت را در جامعه نهادینه کرد که تا امروز ادامه دارد.

قبل از پرداختند به کودتای دوم رضا خان در سال ۱۵ آذر ۱۳۰۴، محتوای وقایع قبل را بصورت خلاصه و تیتر وارد، بازگو می نمایم.

۲۵ دی ۱۲۹۹، رضا خان از سوی ژنرال انگلیسی «ادموند آیرونساید» بعنوان فرماندۀ قوای قزاق منصوب شد و دو ماه بعد، در کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹، نیروهای قزاق به فرماندهی او، تهران را تصرف کردند. بدینگونه رضا حان میر پنج؛ با همدستی سید ضیاء الدین طباطبایی و با برنامه‌ ریزی آیرونساید، در ایران کودتا کرد. در نتیجۀ مذاکرات و هماهنگی‌ های بعمل‌ آمده بین سید ضیاء و رضاخان، روز کودتا، قوای قزاق وارد تهران شدند و ادارات دولتی و مراکز نظامی را اشغال کردند. در همان روز، اولین اعلامیۀ رضا خان تحت عنوان «حکم می کنم»، در ۹ ماده صادر شد.

نتیجۀ کودتا انگلیسی ها، رئیس‌ الوزرایی سید ضیاء الدین و وزیر جنگ شدن رضا خان بود. نزدیک به ۱۰۰ تن از فعالان سیاسی و رجال سرشناس بازداشت شدند. احمد شاه قاجار و محمد حسن میرزا (ولیعهد)، به کاخ فرح‌ آباد گریختند و سپهدار رشتی (نخست‌ وزیز) به سفارت انگلیس در تهران پناهنده شد.

رضا خان از سال ۱۳۰۰ تا ۱۳۰۴ وزیر جنگ، و از ۱۳۰۲ تا ۱۳۰۴ نخست‌ وزیر بود.

با بَرچیده شدن دودمان قاجار (نهم آبان ۱۳۰۴)، او بیش از پیش بر سر زبان‌ ها افتاد و از همان سال تا ۱۳۲۰ پادشاه ایران بود.

محمد علی فروغی (ذُکاء‌ الملک) که در انتقال سلطنت از سلسلۀ پیشین به او، ایفای نقش نمود، به رضا شاه که جلوتر با القاب متفاوتی (میر پنج، سردا رسپه، شست تیر– به دلیل مهارتش در تیراندازی با مسلسل). خطاب می‌ شد، نام پهلوی را که معانی ملی‌ گرایانه و تاریخی داشت، پیشنهاد کرد.

۱۵ آذر ۱۳۰۴، مجلس مؤسسان با نطق رضا خان افتتاح شد و بعد از یک هفته بحث، وی را به پادشاهی ایران برگزید.

۲۸ آذر ۱۳۰۴، به خواست رضا شاه، محمد علی فروغی نخست‌ وزیر شد و چهارم اردیبهشت ۱۳۰۵، مراسم تاج‌ گذاری را برگزار نمود. فروغی در آن مراسم خطابه‌ ای ایراد کرد و به ستایش ایران باستان و تاریخ شاهنشاهی پرداخت.

نقش مجلس در تبدیل رضا خان به رضا شاه:

مجلس یگانه جایی است که متعلق به ملت و خانه ملت است که در آن ارادۀ ملت حاکم می گردد. نمایندگان، بازگو کنندۀ اراده و خواسته ها و منافع ملت می باشند. در مجلس است که منتخبان مردم مطالبات مردم را بیان می کنند. شاه، رهبر، و رئیس جمهورِ ملی گرا، هیچ وقت دشمن ملت و خانه ملت نیستند و مثل رضا خان، خانۀ ملت را طویله نمی نامند و ملت خویش را غارت نمی کنند و به قتل نمی رسانند. هر پادشاه و هر حاکمی، زمانی ملی گرا است که به آرمان ها و حقوق ملت توجه داشته باشد و تلاش کند، آنان را برآورده نماید. به ملت متکی باشد، نه به بیگانگان. اما اجنبی پرستی و بیگانه پرستی در خون پهلوی هاست، چون توسط آنان به قدرت رسیدند. هیچ مستبدی نمی گوید، من مخالف قانون اساسی و یا مخالف مجلس هستم. ولی مستبدان، منجمله رضا خان سعی می کنند مجلس را مطابق امر و میل خودشان در بیاورند. هیچ مستبدی، ملی گرا نیست، چون به اولین مکانی که ضربه می زند، خانه ملت و منافع و حقوق ملت است. هیتلر، موسولینی، فرانکو، و خمینی و … با مجلس همان کاری را کردند که رضا خان با مجلس کرد. در کشورهای استبدادی به دلیل آنکه مردم دولت را مظهر ارادۀ خود بشمار نمی آورند و قوای دولت ناشی از ارادۀ ملت نیستند، دولت ملی وجود ندارد. آنچه در دوران رضا شاه شکل گرفت، ناسیونالیسم دولتی برای تحکیم استبداد و ایجاد رعب و وحشت بود و ما می بینیم مثلاً او قدرت مجلس که منعکس کننده اراده و قدرت ملت بود را به شدت کاهش می داد.

به شکرانۀ انقلاب مشروطه، حکومت قانون در ایران برقرار گشته بود و مجلس شورای ملی با همه کاستی هایش، به نمایندگی از سوی ملت شریک و بازرس قدرت بود و بدون رأی وکلای ملت، انتقال پادشاهی ناممکن گردید. اما رضا خان، از همان ابتدای رئیس الوزرا شدن، و بویژه در زمانی که وزیر جنگ بود، نمایندگان مورد نظر خود را برای انتخابات مجلس پنجم تعیین می کرد. او با دخالت و تقلب در امر انتخابات مجلس پنجم، مجلسی وفادار و مطیع فرامین خود را پدید آورد که همچون ابزاری به خدمتِ شاه شدنش بکار آید، و به شاه خواندن خویش وجه قانونی دهد. رضا خان و یارانش بدون توجه به قانون اساسی با دخالت گستردۀ حکومت در انتخابات مجلس و دستچین کردن نمایندگان از بین هواداران خویش در مجلس پنجم، سلسلۀ قاجار را برانداخت و سلسلۀ پهلوی را مستقر نمود. و این چنین به کودتای دوم خویش، جامۀ عمل پوشاند و به آن شکل قانونی بخشید. اگرچه انتخابات مجلس پنجم، پیش از رسیدن او به پادشاهی بود، اما با دخالت گستردۀ نظامیان در انتخابات، می توان مجلس پنجم را مجلسی برساختۀ دیکتاتوری رضا خانی دانست. عمده نمایندگان مجلس پنجم، از میان هواداران و سرسپردگان رضا خان انتخاب شدند. البته چند مورد استثناء هم وجود داشت. وجود بعضی از مخالفان بی‌ خطر نیز برای طبیعی جلوه نمودن انتخابات و مشروعیت مجلسی که قرار است به خلع قاجاریه رأی دهد، لازم بود. اما پس از آنکه رضا شاه بر تخت سلطنت استقرار یافت، دیگر نیازی به این تمهیدات و ترفند ها نبود. لذا رضا شاه به یحیی دولت‌ آبادی گوشزد می کند: «نمایندگی، دیگر به کار شما نمی خورد، زیرا شما مقید هستید کارها از روی قانون جاری باشد، در صورتی که تا چند دوره باید به همین صورت دائر بوده باشد». یعنی انتخاباتش به دستور دولت انجام بگیرد. (۱)

عین‌ السلطنه مقایسه جالبی از مجالس رضا شاهی و مجالس پیش از آن بدست می دهد: «آن وقت مجلس فی‌ الجمله اقتداری داشت و مثل حالا نبود که یک ادارۀ دولتی باشد و هر قانونی را میل دارند شب به آنها دستور داده، کی مخالف می شود، کی دفاع می کند، بالاخره رئیس رأی بخواهد و همه قیام کنند». (۲)

سردار اسعد نیز این وضعیت را به خوبی تشریح می کند: دولت و ملت، امروز در ایران یعنی ارادۀ شاه، به واسطۀ اینکه ما ایرانیان تهور نداریم، اتحاد نداریم، صداقت نداریم، وطن دوستی نداریم، مذهب نداریم. پس یک چنین قومی اراده ندارد. مثل سابق اگر احمد شاه می بود، نه ملت اراده داشت، نه شاه. حال ملت به جای خود برقرار است، ولی شاه اراده دارد، جرأت دارد، این است که اراده، منحصـر است به شـاه. (۳)

در اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهش‌ های سیاسی می خوانیم: شیب دخالت‌ های وزیر و وزارت جنگ در انتخاب نمایندگان پنجمین دورۀ مجلس شورای ملی، تند و دست‌ نخورده باقی مانده بود. سفارش‌ های انتخاباتی، همچنان ادامه داشت؛ حتی در دستور های داده‌ شده، تجدید نظر می‌ شد و جایگزین‌ های دیگری معرفی می‌ گردید. برای نمونه به امیر لشکر جنوب گفته شد که معرفی [سرتیپ] سیف‌ الله‌ خان [شهاب] برای آباده شیراز اشتباه بوده و «بایستی سردار فاخر [حکمت] از آباده، انتخاب شود». و یا اوایل اردیبهشت به انتخاب حبیب‌ الله نوبخت از بوشهر تأکید شده بود، اما اواسط خرداد ۱۳۰۲ به امیر لشکر جنوب دستور داده شد «برای انتخاب نوبخت از بوشهر لازم نیست مساعدتی بعمل آید». البته فرمان جلوگیری از راه‌ یابی برخی نامزدها به مجلس نیز در میان فرامین روزانه‌ ای که وزارت جنگ و شخص وزیر به فرماندهان لشکرها می‌ فرستادند، دیده می‌ شود. امیر لشکر جنوب ملزم شد «در خصوص ضیاء الواعظین بایستی به هر قِسم شده، از انتخاب مشارالیه جلوگیری» کند. و یا به امیر لشکر شرق دستور داده شد، لزومی به انتخاب وثوق‌ السلطنه و دبیر السلطان/ میرزا علی‌ اکبر دبیر سهرابی از خراسان نیست. و یا سردار سپه به امیر لشکر غرب دستور داد «از انتخاب شاهزاده [محمد هادی میرزا] اقبال‌ السلطان [جهانسوز] از سقز جلوگیری نمایید».

در این بین رخدادها، ناخواسته‌ ای پیش می‌ آمد که یکی از آنها مربوط به مازندران بود. امیر اکرم، حاکم مازندران و پسر عموی سردار سپه، از وزیر جنگ خواسته بود، نام کسانی را که باید از این ناحیه به مجلس بیایند، ابلاغ کند: «چاکر افتخار می‌ نماید که نمایندگان دوره پنجم به تصویب بندگان حضرت اشرف انتخاب می‌ شوند». سردار سپه، فرمان مستقیمی برای افراد نظر کردۀ خود از مازندران نداده بود؛ فقط دستور داده بود، حاکم بارفروش /بابل، اعظام‌ السلطنه، که مانع نظامیان برای مداخله در انتخابات بارفروش شده بود، از کار برکنار شود. اما هنگامی که حاکم یاد شده تغییر موضع داد، با ابقای او مخالفت نکرد. و نیز به امیر اکرم گفته بود، اگر از کمونیست نبودن نامزدها مطمئن است، انتخاب شوند. تنها سفارش او بالا نشان دادن آراء اعتماد الممالک بود. تا اینکه با خبر شد انتخابات شهر ساری پایان یافته و نام او در میان پنج فرد منتخب، پنجم شده است. سردار سپه برخلاف آنچه که به فرمانده قشون آذربایجان سفارش شده بود، به امیر اکرم گفت که «من به هیچ‌ وجه انتظار انتخاب نداشتم، چه رسد به اینکه نسبت به سایر منتخبین در درجه پنجم واقع شوم». امیر اکرم که متوجه نارضایتی پسر عمو شده بود، در پاسخ نوشت که این نتیجۀ شمارش آراء دو حوزه بود؛ شمارش پنج حوزۀ دیگر مانده است، و قول داد «اکثریت آراء … به اسم بندگان حضرت اشرف اعظم خواهد بود». او هشت نُه روز بعد، به قول خود عمل کرد و به سردار سپه اطلاع داد که «بندگان حضرت اشرف اعظم» نفر اول شد! (۴)

هنگام برگزاری انتخابات مجلس پنجم، رضا شاه با اقداماتی، پایه‌ های قدرت مطلق خود را در بین نهادهای گوناگون و مردم تحکیم بخشید. او با پی بردن به نقش و اهمیت مجلس، بر آن شد تا با تطمیع، تهدید، و تقلب، نمایندگان مجلس را در اختیار بگیرد، لذا به آنها وعده مقام‌ های والای دولتی داد.

حسین آبادیان دربارۀ «انتخابات مجلس پنجم و مجلس مؤسسان»، بر اساس اسناد منتشر شدۀ وزارت جنگ می نویسد : بدون تردید، مرحلۀ مهم صعود رضا خان به منصب ریاست الوزرائی و البته به دنبال آن ایجاد بلوای جمهوری، تقلبات گسترده در انتخابات مجلس پنجم بود، به طوری که وقتی به اصطلاح، این انتخابات انجام شد، معلوم گردید بجز تهران، قشون با انتخاباتی فرمایشی کسانی را روانۀ مجلس کرده است که مورد نظر وزارت جنگ و شخص رضا خان بوده اند. این انتخابات راه را برای بدست گرفتن سهل و آسان ریاست الوزرائی توسط رضا خان، هموار کرد. به عبارتی وقتی قوۀ مقننه تحت سیطرۀ قزاقان درآمد، تسلط بر قوۀ مجریه خود به خود در طالع آنها هویدا شد. امرای لشکر در اطراف و اکناف کشور شروع به مداخله در صندوق های رأی کردند، حتی از قبل معلوم بود چه کسانی بعنوان نماینده، وارد مجلس خواهند شد. (۵)

تصمیم قطعی رضا خان برای خلع احمد شاه:

مجد در کتاب از قاجار تا پهلوی می نویسد: شارژ دافر آمریکا در تهران، امروز با ارسال گزارشی به وزارت امور خارجه کشور متبوعش نوشت که مطمئن است رضا خان برای خلع احمد شاه از سلطنت نقشه می کشد: «دیگر هیچ شکی نیست که عزمش را برای عملی کردن چنین نقشه ای جزم کرده است، زیرا صراحتاً به چند تن از وکلای مجلس گفت که دیگر نمی تواند این بلاتکلیفی را تحمل کند؛ یا شاه باید برود، یا او [!]». موری می نویسد که انگلیس عاقلانه خود را نسبت به چنین تغییری بی اعتنا نشان می دهد، چرا که اگر حمایت انگلیس علنی شود، بدگمانی مردم و خصومت آنها فوران خواهد کرد. وی می افزاید، برای پنهان ماندن این ارتباط، شولنبرگ، وزیر مختار آلمان، نقش واسطه را میان این دو ایفا می کند». (۶)

علی باقری زاده، در کتاب سیر تحول روشنفکری در دوره پهلوی اول می نویسد: امروز گروهی از نمایندگان مجلس به خانه رضا خان فراخوانده شدند تا ماده واحده ای که علی اکبر داور آنرا تهیه کرده بود، امضاء کنند. این ماده واحده قرار بود در جلسۀ فردای مجلس شورای ملی قرائت شود. بر اساس این ماده، مجلس شورای ملی انقراض سلطنت قاجار را تصویب و اعلان حکومت موقتی می کند. سید محمد تدین، نایب رئیس مجلس، در این مورد می نویسد: «غروب روز جمعه ٨ آبان ماه ۱۳۰۴ بود. بنده در شمیران بودم. دیدم تلفن کردند، حضرت اشرف (رضا خان) می فرمایند به شهر بیایید که شما را ملاقات کنم. آمدم شهر. رفتم منزل خدمتشان رسیدم. فرمودند در زیر زمین، داور مشغول کار هایی است، بروید به او کمک کنید. رفتم زیر زمین دیدم، داور پشت میزی نشسته و وکلا ورق هایی را امضا می کنند و داور به پیشخدمت می گوید به منزل بقیه وکلا هم تلفن کنید، بیایند. بعد از آن وکلا رفتند و اطاق خلوت شد، داور آمد پیش من، مادۀ واحده را نشان داد، گفت: این وکلا این نامه را امضا کرده اند، شما هم موافقت دارید، امضا کنید». (۷)

محمد قلی مجد در صفحه ۳۸۹ همان کتاب فوق می آورد: نمایندۀ سیاسی آمریکا دربارۀ جلسۀ امروز نمایندگان در خانۀ رضا خان می نویسد: «بعد از ظهر روز جمعه، مورخ ٣٠ اکتبر، به نمایندگان پیغام دادند که به خانه رئیس الوزرا بروند. در آنجا از آنها خواسته شد قول بدهند که به نفع این لایحه (برکناری خاندان قاجار از سلطنت) که فردای همان روز به مجلس ارائه شد، رأی خواهند داد. از قرار معلوم نمایندگان مجلس هم خیلی عجولانه «رنگ عوض کردند»، و البته شکی نیست که به انحاء مختلف تطمیع و تهدید شده بودند، که فقط خشونت فیزیکی کم داشت». (۸)

روزنامه ایران سال ۹ شماره ۱۹۴۲ نوشت، مجلس شورای ملی پیش از ظهر شنبه ۹ آبان ماه ۱۳۰۴ تشکیل جلسه داد. همۀ مقدمات از روزها قبل برای طرح مادۀ واحده خلع سلطنت قاجار آماده شده بود. آیت الله سید حسن مدرس از مخالفان طرح مادۀ واحده بود. وی خواستار تعیین ریاست مجلس شد و تأکید کرد استعفا نامه حسن مستوفی که پیش از این نوشته بود و امروز هم بار دیگر نوشت و به دست حسین علایی داد، باید خوانده شود. در نهایت هر دو استعفا نامۀ مستوفی خوانده شد و آیت الله مدرس پیشنهاد کرد: «نظر به اینکه مطلب مهمی در کار است … عصر دوباره مجلس تشکیل شده، رئیس معین و وارد دستور شویم». پیشنهاد وی رأی نیاورد و مجلس مادۀ واحده انقراض سلطنت قاجار برای رأی گیری در مورد فوریت آنرا قرائت کرد: «مجلس شورای ملی به نام سعادت ملت، انقراض سلطنت قاجاریه را اعلام نموده و حکومت موقتی را در حدود قانون اساسی و قوانین موضوعه مملکت به شخص آقای رضا خان پهلوی واگذار می کند. تعیین تکلیف قطعی، موکول به نظر مجلس مؤسسان است که از تغییر مواد ۳۶-٣٧-٣٨ و ۴۰ متمم قانون اساسی تکمیل می شود». (۹)

واپسین گام رضا خان برای تثبیت حکومت خویش و به سرانجام رساندن کودتای دوم اش، برگزاری انتخابات مجلس مؤسسان بود تا به شکلی ظاهراً قانونی، قدرت را به وی منتقل سازد. رضا شاه برای رسمیت بخشیدن به سلطنت خود، زمینۀ تشکیل مجلس مؤسسان را فراهم ساخت. انتخابات مجلس مؤسسان تحت‌ نظر مأموران رض اخان انجام گرفت، ولی اکثر مردم در انتخابات شرکت نکردند و فهرست نمایندگان مجلس را مأموران دولت و پلیس از پیش تعیین کرده و تأکید کرده بودند که این اشخاص باید از صندوق بیرون ‌آیند و با سلطنت شاه نیز موافقت ‌کنند. (۱۰)

مجلس مؤسسان در ۱۵ آذر ۱۳۰۴ در تهران با نطق رضا خان گشایش یافت و بعد از تشکیل ۵ جلسه در ظرف یک هفته سرانجام در روز ۲۲ آذر ۱۳۰۴ سلطنت دائمی را به رضا خان و خانواده‌ اش واگذار کرد. رضا خان روز ۲۴ آذر ۱۳۰۴ در مجلس شورای ملی حضور یافت و مراسم تحلیف بجای آورد. روز ۲۵ آذر ۱۳۰۴، در کاخ گلستان بر تخت سلطنت نشست و وزیر مختار انگلیس بعنوان «شیخ‌ السفرا» به وی تبریک گفت. روز ۲۶ آذر ۱۳۰۴، فرمان نخست‌ وزیری فروغی و روز ۸ بهمن ۱۳۰۴، فرمان ولیعهدی محمد رضا– فرزند ارشد خود- را صادر کرد و روز ۴ اردیبهشت ۱۳۰۵ در تهران تاجگذاری کرد.

بدین سان هنوز ۲۰ سال از انقلاب مشروطیت نگذشته بود که در اثر ضعف و جبن رجال و سیاستمداران کشور در مقابل رضا خان، یک‌ بار دیگر حکومت مطلقه بر ایران مستولی شد و مردم از آزادی های اساسی محروم شدند. به قول «میلسپو» اقتصاددان امریکایی، در آن سال رضا خان از ارتش برای دخالت در انتخابات مجلس مؤسسان استفاده کرد، خودش را شاه نامید، کشور را به دوران استبداد باز گرداند، بی‌ آنکه اعتراضی از جانب رجال و سیاستمدارانی که به‌ علت بی جرأتی و آشفتگی فکری، یک فرصت طلایی را برای حفظ آزادی در کشور از دست داده بودند، بلند شود. (۱۱)

به درستی ملک الشعرای بهار در نطقش در ۷ آبان ۱۳۰۴ در مجلس گفت: بناست تاج پادشاهی را «بر سر مردی بگذارند که مردم ایران جز ستم و ظلم از اتباع او تاکنون ندیده اند. مردی که روزنامه نویس را در میدان مشق کتک می زند و به چوب می بندد، مردی که با مشت، دندان مدیر جریده ای دیگر را خرد می کند، مردی که به امر و فرمان او، سر کردگان و رجال کشور، مانند سردار معزز ها و اقبال السلطنه ها و امیر عشایر ها را بیگناه کشته و اموالشان را غارت کرده اند، مردی که تحصیلات ندارد، مردی که بی اندازه طمّاع است، مردی که محال می گوید و فریب می دهد … البته هیچ مرد آزاده و جوانمردی، خاندان دویست سالۀ قانونی را برنمی دارد تا خاندان تازه ای را بدون صفت با هو و جنجال به تخت بنشاند! اما دموکراسی دنیا چنین حکم کرده بود و بایستی بشود. به اصطلاح: باید کارتاژ خراب شود، زیرا رم اینطور خواسته است!»

زیرنویس ها:

۱) دولت‌ آبادی، یحیی، حیات یحیی، جلد ۲، تهران، انتشارات کتابخانه سقراط، بیتا، ص ۴۰۲.

۲) سالور، مسعود و افشار، ایرج (به کوشش)، روزنامه خاطرات عین‌ السلطنه میرزا سالور، ج ۱۰، تهران، اساطیر، ۱۳۷۷، ص ۷۶.

۳) افشار، ایرج (به کوشش)، خاطرات سردار اسعد بختیاری، تهران، اساطیر، ۱۳۷۲، ص ۱۶۹.

۴) هدایت الله بهبودی، اوامر و نواهی انتخاباتی رضا خان، مؤسسه مطالعات پژوهش های سیاسی، ۷ اسفند ۱۴۰۲

۵) جمال صفری، مصدق ، نهضت ملی و رویدادهای تاریخ معاصر ایران، جلد دهم، ص ۱۸۸

۵) جمال صفری، کتاب پیشین ص ۳۱۸

۷) جمال صفری، کتاب پیشین ص ۳۶۲

۸) جمال صفری، کتاب پیشین ص ۳۶۲

۹) جمال صفر، کتاب پیشین ص ۳۶۳

۱۰) تاریخ ایران از باستان تا امروز، مترجم: کیخسرو کشاورزی، انتشارات پویش، ص ۴۴۵

۱۱) امریکایی ها در ایران، ترجمه عبد الرضا هوشنگ مهدوی، نشر البرز، ص ۳۷

❊❊❊

❊❊❊

منابع:

آقای احمد سلامتیان، رضا شاه مستبد بود نه ملی گرا (۱)، نویسنده فرید انصاری دزفولی

آقای احمد سلامتیان، رضا شاه مستبد بود نه ملی گرا (٢)، نویسنده فرید انصاری دزفولی

آقای احمد سلامتیان رضا شاه مستبد بود، نه ملی‌ گرا (۳)، نویسنده فرید انصاری دزفولی

رضا شاه مستبد بود نه ملی گرا (۴)، نویسنده فرید انصاری دزفولی

رضا شاه مستبد بود نه ملی گرا (۵)، نویسنده فرید انصاری دزفولی

رضا شاه مستبد بود نه ملی گرا (۶)، نویسنده فرید انصاری دزفولی

رضا شاه مستبد بود نه ملی گرا (٧)، نویسنده فرید انصاری دزفولی

❊❊❊❊❊❊

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر